جمعه سیاه - تخفیف تا 60 درصد

مادام بوواری (زرکوب)

نشر:

1,250,000ریال

1,125,000 ریال

دفعات مشاهده کتاب
6769

دفعات پیشنهاد کتاب
8

کسانی که می‌خواهند کتاب را بخوانند
2

کسانی که کتاب را پسندیدند
124

کسانی که کتاب را نپسندیدند
0

نظر خود را برای ما ثبت کنید

توضیحات کتاب مادام بوواری

نشر مرکز منتشر کرد: اما بوواری یکی از شاخص ترین چه ره های ادبیات همه ی دوران هاست. سرگذشت پر تبو تاب و سرنوشت رقت انگیز او، با دقت و عمقی که فلوبر ترسیم میکند ، او را از جایگاه یک زن جاه طلب سیری ناپذیر شهرستانی بالا می کشد و به سطح شخصیت های سترگ اساطیر، ترازدی و تاریخ می برد . هنر فلوبر و تاثیر عمیق او بر ادبیات مدرن از همین تلفیق تناقص آمیز ناشی میشود: بیان به شدت واقع گرایانه ،«سرد » و «پزشک» وار از وضعیت های خطیر که تا پیش از اوعادت داشتیم آن ها را در تراژدی ها و منظومه های حماسی بخوانیم... فروشگاه اینترنتی 30بوک

دفعات مشاهده کتاب
6769

دفعات پیشنهاد کتاب
8

کسانی که می‌خواهند کتاب را بخوانند
2

کسانی که کتاب را پسندیدند
124

کسانی که کتاب را نپسندیدند
0

    • نوع کالا
    • دسته بندی
    • موضوع اصلی
    • موضوع فرعی
    • نویسنده
    • مترجم
    • نشر
    • شابک
    • زبان کتاب
    • قطع کتاب
    • جلد کتاب
    • تعداد صفحه
    • وزن
    • نوبت چاپ
    • سال انتشار
    • فارسی
    • رقعی
    • گالینگور
    • 386 صفحه
    • 570 گرم
    • 28
    • 1400

  • نظر شما در مورد این کتاب

    نظرات دیگر کاربران

    • تصویر کاربر

      • زهرا مجدی
      • پاسخ به نظر

      روند یکسانش شاید دلزده تون کنه یا اینکه ممکنه از توضیحات و شرح راوی خسته بشین و ادامه نتونین بدین امّا ترجمه‌ی فوق العاده‌ای داشت

    • تصویر کاربر

      • سحر استادی
      • پاسخ به نظر

      بهترین ترجمه کتاب مادام لوواری

  • بریده ای از این کتاب

    بریده های دیگر کاربران

    • تصویر کاربر

      • آیناز شکری
      • 0

      📕احتیاجی نمی‌بینم بروم کلیسا ، وسایل نقره‌اش را ببوسم و به خرج خودم یک مشت دلقک را پروار کنم که خورد و خوراکشان از خود ما بهتر است. چون که خدا را می شود توی جنگل ، توی مزرعه هم نیایش کرد ، یا حتی فقط با تماشای گنبد نیلگون، آن طوری که قدما می کردند. خدای من ، خدای سقراط است ، خدای فرانکلین و ولتر و برانژه...

    • تصویر کاربر

      • سحر استادی
      • 0

      به‌ خاطر زندگى طولانى که با حیوانات داشت، همانند آن‌ها ساکت و بى‌زبان شده بود. براى اولین‌بار بود که خود را در میان جمعیتى به این زیادى مى‌دید و قلبا از پرچم‌ها، طبل‌ها، مردان کت‌پوش و آقاى مشاور مى‌ترسید