کریستین هانا، زاده ی ۲۵ سپتامبر ۱۹۶۰، نویسنده اهل ایالات متحده آمریکا و برنده چندین جایزه معتبر ادبی است که برخی کتاب‌هایش در جدول کتاب‌های پرفروش قرار گرفته‎اند. کتاب‌های باغ زمستانی، جاده شب، جلوی خانه و پرواز به دور از این نویسنده برای ساخته شدن فیلم انتخاب شده‌اند. همچنین آخرین کتاب وی «تنهای بزرگ» به عنوان یکی از پرفروش‌‎ترین کتاب‌های سال ۲۰۱۸ و بهترین کتاب داستانی تاریخی سال ۲۰۱۸ شناخته شده است.

kristin-hannah-photo@2x

تنهای بزرگ داستان زندگی سربازی آسیب دیده به نام ارنت آلبرایت را در سال ۱۹۷۰ به تصویر می‌کشد که پس از برگشت از جنگ برای شروع یک زندگی جدید، خانواده‌اش را به آلاسکای وحشی می‌برد. شخصیت اصلی این داستان دختر سیزده ساله ارنت به نام لنی است. این تغییر در ابتدا برای خانواده‌ی آلبرایت خوشایند بود اما با نزدیک شدن زمستان، به مرور وضعیت روحی و روانی ارنت رو به وخامت می‌رود و خطرات داخل خانه، از دنیای بیرون بسیار بیشتر می شوند. لنی و مادرش در کلبه ی کوچک خود، حقیقتی ترسناک را درمی یابند: آن‌ها تنها هستند و هیچکس نیست که به آن‌ها کمک کند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند از پسس این شرایط بر بیایند و…

این کتاب سرشار از از توصیفات کریستین هانا در مورد مناظر شورانگیز آلاسکا است. گویی بین هانا و آن مکان همبستگی وجود دارد و خودش نیز روزی به جای لنی دختر سیزده ساله داستان بوده است.
در واقع شگفتی رمان تنهای بزرگ، خود آلاسکاست. با همه‌ی رام نشدگی‌اش، زیبایی مبهوت کننده‌اش و شکوه خطرناکش. همه این‌ها به اندازه یک داستان دراماتیک صحنه‌های کاملی خلق می‌کند که مشخصا فضای دهه هفتاد میلادی را به نمایش می‌گذارد.

نظراتی در مورد کتاب تنهای بزرگ:

– این داستان با روحی حماسی، اراده آدم‌ها را در تحمل شرایط ناگوار می‌آزماید.  (Real Simple Magazine)
– خوانندگان از موشکافی‌های داستان و وابستگی غیر قابل گسست میان مادر و فرزند قدردان خواهند بود.  (Sara Guen)
– هانا یک سرزمین بکر ابتدایی را به یاد می‌آورد. منطقه‌ای بکر و دست نخورده قبل از کشفشان توسط کشتی‌های کروز .  (Dr. Miriam Klein)
– هانا به ظرافت زیبایی طبیعی و خطرات آلاسکا و تصویر یک خانواده بحران‌زده و جامعه‌ای در شرف تغییر را به نمایش گذاشته است .  (Librari Journal)

 

در بخشی از کتاب تنهای بزرگ می‌خوانیم:

داخل کلیسا بزرگ‌تر از آن بود که از بیرون دیده می‌شد. دیوارهای تخته‌ای با مهره‌های سفید و کف‌پوشی از درخت کاج. آن‌جا نیمکتی وجود نداشت. مردم در حالی ‌که کنار هم ایستاده بودند، فضا را پر کرده بودند. مردی که لباس سفید و کت خزدار پوشیده بود، در مقابلش ایستاد. صورتش به کل در میان سبیل و ریش پنهان شده بود.
تقریبا تمام کسانی که لنی در کانق دیده بود، آن جا بودند. او لارج مارج را دید که وسط خانم رودز و ناتالی ایستاده بود. همه‌ی خانواده هارلند در حالی که به هم چسبیده بودند، در آن جا بودند. حتی پت دیوانه هم با آن قویی که در بغل گرفته بود، آن جا بود.
اما این ردیف اول بود که توجه او را به خود معطوف کرد. آقای والکر در کنار دختر زیبایی با موهای بلوند ایستاده بود که لنی احتمال داد او می‌تواند آلیسکا باشد. و در آن طرف، خویشاوندان والکر ایستاده بودند که تا به حال لنی آن‌ها را ندیده بود. درست در سمت راست آن‌ها یک نفر تنها ایستاده بود، آن متیو بود. کالهون مالوس، دوست پسر جنوا، با جابه‌جا کردن پاهایش، سنگینی وزن خود را تحمل می‌کرد. گویی نمی‌دانست که چه‌کار کند. اطراف چشمانش قرمز بود.

فروشگاه اینترنتی کتاب ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود