حال و هوا و آداب و رسوم زندگی عشایری، همیشه از موضوع‌های جذاب و جالب توجه برای شهرنشینان بوده و هست. هنوز هم خیلی‎هایمان برای سفر بِکر ترین و ناب‎ترین نقاط طبیعت را انتخاب می‌کنیم و تجربه‌ی چند ساعت زندگی عشایری و لمس از نزدیک حس و حال ایل‌نشینان را به بودن در بهترین و مدرن‌ترین فضاها ترجیح می‌دهیم.

کتاب پیشنهادی امروز ۳۰بوک، سفری است به دل زندگی عشایری. اما در قالب داستان‌ها و خاطرات نویسنده و با نثری روان و طنر آمیز. شاید به جرأت بتوان گفت شناختی که بعد از مطالعه‌ی این کتاب از ایل و زندگی عشایری به دست می آوریم به مراتب عمیق‌تر از شناختی است که از کتاب‌ها و مقالات علمی و تحقیقی می‌توان به‌دست آورد.

کتاب بخارای من، ایل من دومین کتاب محمد بهمن‌بیگی، نویسنده‌ی ایرانی و بنیان‌گذار آموزش و پرورش عشایری در ایران است که پس از انقلاب اسلامی ایران و به‌ دنبال سکوت چندین‌ساله‌ی وی منتشر شد و با یادداشتی درباره‌ی خودش آغاز می‌شود:

 

»نمی‌دانم چرا و چگونه قلم به فرمانم نرفت و یک نوع داستان‌سرایی گرایش یافت و نمی‌دانم چه مصلحتی در کارش بود که به جز در قطعات آخر کتاب که گزارش‌گونه است به دامن داستان آویخت«.

خوش‌تر آن باشد که سرّ دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران

این‌گونه بود که یک کتاب علمی راجع‌به تجربه‌ی آموزش عشایری، تبدیل شد به داستان‌گویی نویسنده!
وی در این کتاب به روایت یک فرهنگ می‌پردازد. روایتی مملو از اصالت و صداقت که به راحتی بر دل مخاطب می‌نشیند و با فضاسازی‌های موفق‌اش به خوبی خواننده را با خود همراه می‌کند. همچنین او تلاش کرده است رنج و دردها، ظلم و ستم‌ها و بالاو پایین‌های زندگی مردم ایل را به خوبی برای خواننده به تصویر بکشد.
«بخارای من، ایل من»
شامل ۱۹ داستان است و قسمت‌هایی از آن به عنوان نمونه‌‌ی نثر فارسی در نظام آموزشی ایران تدریس می‌شود

نویسنده‌ی کتاب را بیشتر بشناسیم:

محمد بهمن‌بیگی، نویسندهٔ ایرانی و بنیان‌گذار آموزش و پرورش عشایری در ایران بود.وی که خود نیز در ایل قشقایی متولد شده بود، پس از پایان دورهٔ کارشناسی حقوق در دانشگاه تهران، با مشاهده دست اول وضعیت عشایر و استفاده از فرصت حضور اصل چهار ترومن در ایران و با قانع کردن دولت وقت به همکاری، در زمینه‌ی برپایی مدرسه‌های سیّار برای بچه‌های ایل شروع به فعالیت کرد. او توانست دختران عشایری را نیز به مدرسه‌های سیّار جلب کند و نخستین مرکز تربیت معلم عشایری را بنیان نهد. او تجربه‌های آموزشیِ خود را در چند کتاب در قالب داستان نوشته است.

 

در انتها باهم برشی از کتاب با عنوان بوی جوی مولیان را بخوانیم:

من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از کره‌ شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد. در آن ایام، اَجنّه و شیاطین از شیهه‌ اسب وحشت داشتند!
هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که به حمدالله پسرم و دختر نیستم، پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت.
من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه‌ اسب آغاز کردم.
در چهارسالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده‌سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه‌ شهری به سر نبردم.
ایل ما در سال، دو مرتبه از نزدیکی شیراز می‌گذشت. دست‌فروشان و دوره‌گردان شهر، بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد کم بود. من از کسانم پشم و کشک می‌گرفتم و دلی از عزا درمی‌آوردم. مزه‌ آن شیرینی‌های باد و باران‌خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.
از شنیدن اسم شهر قند در دلم آب می‌شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود من بودم.
نمی‌دانستم که اسب و زینم را می‌گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه‌ام می‌نشانند. نمی‌دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند. پدرم مرد مهمی نبود. اشتباهاً تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتی و ملتی به یغما رفت.

 

بزرگ علوی این کتاب را، کتابی ادبی و در عین حال فرهنگ عامه (فولکلور) می خواند.

 

فروشگاه اینترنتی ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود