تا امروز کتاب‌ها و فیلم‌های زیادی از بی‌عدالتی نژادپرستانه‌ای که در سیستم قضایی آمریکا در جریان هست خوانده‌ایم و دیده‌ایم. مساله‌ای که سالیان سال سوژه‌ای داغ برای نویسندگان و فیلمسازان دنیا بوده و هست و با آن درد و رنجی که انسان‌های زیادی متحمل شده‌اند را در قالب‌های متفاوتی به تصویر کشیده‌اند.
کتاب امروز نیز روایتی‌ست از همین بی عدالتی. اما در قالب یک داستان عاشقانه. عاشقانه‌ای تاثیرگذار و تکان‌دهنده که در دل خود تاثیرات این بی عدالتی را بر زندگی یک زوج جوان و عاشق سیاه پوست نشان می‌دهد.

یک ازدواج آمریکایی
روی و سلستیا زوج جوان و سیاه‌پوستی هستند که در آتلانتا زندگی می‌کنند. آن‌ها بعد از گذشت یک‌سال از ازدواجشان تصمیم می‌گیرند به دیدن خانواده روی بروند. زوج جوان شب را در متلی می‌گذرانند و روی حقیقتی را درباره خانواده‌اش به سلستیال می‌گوید. این موضوع باعث مشاجره آن‌ها می‌شود. روی برای اینکه خونسردی‌اش را به دست بیاورد اتاق را ترک می‌کند و همان شب به اشتباه به جرم دست داشتن در اذیت و آزار و تجاوز به یک زن، دستگیر می‌شود. دادگاه او را به ۱۲ سال زندان محکوم می‌کند. و این مسئله زندگی زوج جوان را دچار چالش‌های جدی می‌کند. بعد از گذشت پنج سال ، دادگاه مجددا پرونده‌ی روی را به جریان می‌اندازد و او را بی‌گناه اعلام می‌کند. روی آزاد می‌شود، هر چند خبرهای خوبی انتظارش را نمی‌کشد.

بخش عمده‌ای از کتاب با نامه‌هایی که بین روی و سلستیا رد و بدل می‌شود پیش می‌رود. نامه‌هایی که در ابتدا رنگ و بویی عاشقانه دارند اما به مرور تغییر می‌کنند و آرام آرام عشق و محبت در آن‌ها کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود.
خواننده نیز با این نامه‌ها همراه می‌شود و زمانی به خود می‌آید که دیگر خبری از آن عشق آتشین نیست.

این کتاب یکی از کتاب‌های برجسته روزنامه‌های واشنگتن پست و نیویورک تایمز و چهارمین اثر تایاری جونز نویسنده آمریکایی است که انتخاب باشگاه کتاب اوپرا در سال ۲۰۱۸ و برنده جایزه ادبیات داستانی زنان در سال ۲۰۱۹ شد. تایاری جونز فارغ التحصیل کالج اسپلمن ، دانشگاه آیووا و دانشگاه ایالتی آریزونا است و در حال حاضر به عنوان استاد در دانشگاه ایموری مشغول به تدریس است. از او سه کتاب دیگر با نام‌های «رفتن از اتلانتا»، «ناگفته» و «گنجشک نقره‌ای» منتشر شده است که جوایز مختلفی را در حوزه‌ی ادبیات داستانی برای او به ارمغان آورده است.

Tayari-Jones

برشی از کتاب:

روی عزیزم
گاهی اوقات حتی قدم گذاشتن به خانه هم برایم مالال آور است. من سعی‌ام را می‌کنم و به خودم یادآوری می‌کنم که قبل از این هم تنها زندگی کرده‌ام . قبل از این هم تنها در تخت‌خواب خوابیده‌ام و این تنهایی من را نکشته است پس حالا هم نخواهد کشت . اما این جدایی چیز تازه‌ای در مورد عشق به من یاد داد . اینکه خانه‌ی ما فقط خالی نیست، بلکه از هر چیزی تهی شده است . عشق برای خودش جایی مخصوص در زندگی می‌سازد، جایی برای خودش روی تخت می‌سازد. حتی یک جای نامرئی در بدنت برای خودش درست می‌کند، مسیر رگ‌ها و سلول‌هایت را جابه‌جا می‌کند و پا به پای قلبت و با همان آهنگ می‌تپد . و به محض اینکه می‌رود، دیگر هیچ چیز کامل نیست.
من قبل از دیدن تو تنها بودم اما احساس تنهایی نداشتم . ولی حالا آنقدر از این حس پر شد‌ه‌ام که با دیوارها حرف می‌زنم و برای سقف آواز می‌خوانم .
آن‌ها می‌گویند که نامه‌های من زودتر از فاصله‌های یک ماهه به دست تو نمی‌رسد. با این حال من هر شب برای تو خواهم نوشت.
قربانت
سلستیا

در انتها تعدادی از نظراتی که راجع به این کتاب در صفحات ابتدایی کتاب آمده را باهم بخوانیم:

فوشگاه اینترنتی کتاب ۳۰بوک

یک نظر

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود