داستان‌های پر رمز و راز همیشه جذابیت زیادی برای مخاطبین داشته و طرفداران بسیاری دارد. آنچه که این قبیل داستان‌ها را برای خواننده جذاب می‎کند تعلیق و پرده‌برداری‌های لایه به لایه نویسنده از رازهای پنهان شده در دل اثر است.
کاری که رابرت هریس در رمان مجمع سری به خوبی از پس آن برآمده است. او در این رمان اتفاقات را به گونه‌ای در کنار هم چیده است که مخاطب را به خوبی به دنبال خود بکشاند و کنار گذاشتن کتاب را برای او بسیار دشوار کند.

روایت در مرزهای محصور و نفس‌گیر واتیکان می‌گذرد. در جهانی که در آن، جاه طلبی‌های انسان تقریبا هم تراز با قدرت خدا قرار می‌گیرد. پس از اینکه پاپ از دنیا می‌رود، کاردینال‌ها از سراسر جهان با تشکیل مجمع در تلاش‌اند که جانشین او را انتخاب کنند. صدوهجده اسقف بلندپایه گرد هم آمده‌اند تا پشت درهای بسته‌ی کلیسای سیستین و در محرمانه‌ترین انتخابات دنیا تصمیماتی سرنوشت‌ساز بگیرند؛ آن‌ها مردانی مقدس اند، اما جاه طلبی در آن ها شعله ور است و هر کدام، رقیب یکدیگر به حساب می‌آیند. در طول هفتاد و دو ساعت آینده، یکی از آن‌ها به قدرتمندترین شخصیت معنوی بر روی این کره خاکی تبدیل خواهد شد. اما روند رأی‌گیری…
جدیدترین اثر رابرت هریس در مجمع سری در آینده‌ای نزدیک می‌گذرد که حکایتی در باب توطئه‌های پشت پردۀ قدرت در بالاترین ردۀ کلیسای کاتولیک رُم است. او روند مخفی مجمع را در نمازخانۀ سیستین و کازا سانتا مارتا از درون به تفصیل شرح می‌دهد. هریس در آثارش انسان‌هایی معمولی و پرنقص را در عرصه‌های بزرگ و البسۀ فاخر می‌نهد؛ آثاری که ممکن بود ملودرام‌ها و حکایت‌هایی جزئی باشند، اینک آثار پرفروشی هستند با اهمیت سیاسی، اخلاقی و اجتماعی.

رابرت هریس، زاده ی ۷ مارس ۱۹۵۷، رمان‌نویس انگلیسی است که در گذشته روزنامه‌گار و خبرنگار تلویزیونی بوده است. هریس در دانشگاه کمبریج به تحصیل در رشته ی ادبیات انگلیسی روی آورد و سردبیر قدیمی ترین ژورنال دانشجویی این دانشگاه شد. اولین کتاب هریس در سال ۱۹۸۲ به چاپ رسید.

Robert-Harris

برشی از کتاب:

عادت نداشت پدر مقدس را بدون عینکش ببیند. عینکش را بسته و روی پا تختی، کنار یک ساعت مسافرتی داغان گذاشته بودند. رد سرخ کبودی قاب عینک روی دو طرف پل بینی اش باقی مانده بود. چهرۀ مردگان، در تجربۀ لوملی، اغلب وارفته و احمقانه بود. اما این یکی انگار هوشیار بود، شگفت آور بود، انگار وسط حرفش پریده باشی. تا خم شد که پیشانی اش را ببوسد، متوجه لکۀ کم رنگ خمیردندانی سفید رنگ روی گوشۀ چپ دهانش شد؛ بوی نعناع و ردی از یک جور شامپوی گیاهی را حس کرد.

فروشگاه اینترنتی کتاب ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود