سرگشتگان

نوشته: امین معلوف

مترجم: سید حمید رضا مهاجرانی

نشر: روزنه

 

سرگشتگان داستان مردمانی است که خود را نسلی سوخته می دانند. نسلی که در آتش جنگی سوخت که در زمان فروزش شعله هایش آن را تقدیس می کردند حالی که مقدس نبود، نسلی که گروهی از آنان برای گریز از خاکستر شدن در شراره های پر شرّش راه مهاجرت در پیش گرفتند اما آن هجرت نه زمینه ای بارور شد برای کشت اندیشه ای ناب و نه مددی برای نموّ یک هستی نوین که گردابی شد برای فرو دادنشان در غرقابۀ بیگانگی و زیستن در غربتی خود خواسته یا شاید برآمده از سر اجبار.غربتی که در سالهای سیاهش عده ای به چشم معضل به آنان نگریستند و این پیام را به آنان دادند که «تو در سرزمینی زیست می کنی که اصلاً وجود نداری» یا با آبی شسته تر«لیاقت بودن نداری!» و عده ای دیگر با چشم ترحم پیام آور «عزیزم تو در کشور دومت زیست می کنی نترس ما هوایت را داریم!» که این دومی از اولی خیلی زهرتر و تلخ تر است!

آما آنانی که ماندند، نادارانِ ناتوانی شدند که به ستایش قدرت روی آوردند که این ستایش ریشه در باور ضعف ابدی ایشان داشت که اینچنین پرستششان ،جلوۀ عمیق ترس بود.همگام با قدرت وارد بازی های سیاسی شدند ، در کسوت وکیل ، در ردای وزیر ، در طیلسان معاون و با غُنج و غُنجار مشاور و رخت با جبروت ژنرال همپا با دولت زهر چشمی از ملت گرفتند ،  هراسه هایی از چهرۀ پر تهدید میهن را به مردم نمایاندند. چون نه توان برابری با قدرت داشتند و نه امید برابری با آن را! فرومایگان مردمی شدند که با سازشی درونی ره به سوی ستایش قدرت و تقدس جنگ در پیش گرفتند و حتی میدانی یافتند و ستایششان به عشق انجامید . در گذر از نقطۀ ترس و سپس سازش به حد ستایش و عشق ورزی به دژخیم رسیدند و تمام عشقهای گم کردۀ خویش را ( به پندار)در آن یافتند. اما اینها هیچ نبود مگر پناه گرفتنی پر ذلت در سایه و جان پناه ترس از ترس ؛گونه ای گریز از دلهرۀ مدام…!

سرگشتگان را باید خواند چون:

-داستان آنانی است که سفرشان نه به عزم ستیز بود ، نه شکفتن آغاز ، نه رهایی از خیل اندوه ، نه رسیدن به صبح هشیاری و نه ابتدایی برای بیداری.

-داستان مردمی است که ماندنشان نه به قصد پایداری، که از ترس هیاکل ترس آفرینی بود که از آنان چیزی جز مترسکان سر خرمن نساختند ، مترسکانی که با نسیمی چون بید بر خود لرزیدند و در چاه سار سیاه ندامت مردند. دست تمنایی نشدند برای درو کردن سنبله های آزادی  ،چه دروگران پیش از آن به دست سیاست بازان و بازی گردانان درو شدند، و نه پیامی شدند برای پایداری.

-داستان نسلی است که واژه های مقدسی که در گوش جوانان، نوبالغان و حتی کودکان زمزمه می کردند نه اندیشه بود، نه گفتگو، نه قلم ،نه شعر ،نه حکایت، نه عزیز داشتن جان هموطن، نه حرمت نگاه داشتن عقیده، نه قداست قائل شدن برای مذهب که مس بود و باروت و خون و سکوتی هراسناک ، هر کس مسلسل به دست در کوچه با یک فشار ماشه آینۀ ذهنش را تهی می کرد از عشق و به زنگار می بست از خیل هزاران جسدِ هموطنِ فرو غلتیده در خاک و خون . وطنش سنگستانی شد که جنوبش نقش جنون داشت ، صیدایش خفته در سرب ، صورش سریده در سرداب نمور سر در گریبانی غربش آمیزه ای از آتش و خون و اقلیم التفاحش به سرعت برق و باد بلعیده در دهان اژدهای آهن و فولاد.

– داستان جوانانی است که محبوبه شان نه قلم که ناکوچی ماگنوم ، کلت گلاک، کلاشنیکوف، خمپاره و جهیدن در کنج سنگری بود که در مقابل هجمۀ هموطن در آن جان پناهی گرفتند و غرق در وهمی واهی و سر انگشتانشان نه اندود بسته به مرکب که آلوده به خون شد و برای همۀ اینها قداستی قدسی قائل شدند .

-داستان آنانی است که ندانستند زندگی در راه خدا و زیستن برای مردم بس ارزشمند تر از خون ریختن، کشته شدن و کشتن در راه اوست. ندانستند خدا خونخواه نیست که خون را ناموس می داند و عِرض!

– داستان قومی است که به جای گوشِ جان سپردن به سرود سبزه ها ، نوای باغها ، شعر درختان زیتون ، سرود بی کلام پرندگان و تسبیح سرشار از حیات کائنات به پیامِ خشک و پر مرگِ گلنگدن، صفیر خالی از عطوفت گلوله،  رعد مسلسل ،تک تیر خلاص ، انفجار مهیب خمپاره و عربدۀ سیاست باز و یوغ دار جنگ دل سپردند و به همۀ اینها  عشق ورزیدند . وه چه کامیابی شیرینی دارد این عشق پرورده در پروا !

– داستان امّتی است که نه به هنگام که بس دیر هنگام دانستند آن جنگ خالی از قداست بود ، سر شار از کفرِ بی خبری و  تهی از عقل و عشق!

-داستان فرومایگان مردمی است که دلال جنگ بودند و یوغ دار زرّاد خانه و رهبر غورخانۀ وحشت!

– داستان آنانی است که جنگیدند اما نمی دانستند از چه روی خونخواهند و به چه سبب خونریز!

– داستان آنانی است که ندانستند ویرانی های به جای مانده از جنگ همه دسیسه ای بود برای غیاب انسانی!

-داستان آنانی است که به سرود کوچک صلح که از گلوگاه پرندگان سرزمینِ حضورِ انسان بیرون می جهید نه گوش سپردند و نه فهمش کردند!

– داستان آنانی است که ندانستند حضور ویرانی و نا آبادانی همان غیاب انسان است و هر جا انسانیت غائب باشد اهریمن خشم و خون حضوری پر رنگ خواهد یافت!

پس داستان سرگشتگان را باید خواند و به خاطر سپرد.

ما اَکثَرَ العِبرَه و اَقَلَّ الاِعتِبار

سید حمید رضا مهاجرانی

۱۰ / ۶ / ۱۳۹۷

این متن را با صدای سید حمید رضا مهاجرانی بشنوید:

 

 

فروشگاه اینترنتی ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود