اگر سفیدپوستی بگوید یا مرگ یا آزادی، موردِ تجلیل قرار می‌گیرد، اما اگر سیاه‌پوستی همین جمله را بگوید، سزاوار مرگ است، تا سرمشقی باشد برای دیگر سیاهان که چنین حرف‌هایی نزنند.

این جمله را جیمز بالدوین، نویسندهٔ رمان «ملاقات» (با عنوان اصلی: Going To Meet The Man) در یکی از مصاحبه‌هایش گفته بود. پیداست که او توجه زیادی به مقولهٔ تبعیض نژادی داشته است؛ درواقع از سیاه‌پوستانی بود که در جنبش حقوق مدنی شرکت می‌کرد و با فعالان سیاسی چون مارتین لوتر کینگ نشست‌وبرخاست داشت. جیمز بالدوین در سال ۱۹۲۴ در نیویورک متولد شد. او افریقایی‌تبار بود و در خانواده‌ای فقیر بزرگ شد و به‌ناچار برای تأمین مخارج زندگی خود و خانواده‌اش از همان کودکی در کنار درس خواندن، کار هم می‌کرد. پیش از آنکه سرطان معده او را به کام مرگ بفرستد، آثار ارزشمندی از خود به‌جا ‌گذاشته و از آنجایی که همواره مخالف نژادپرستی و تبعیض نژادی بوده، میان همنوعانش طرفداران زیادی دارد.

James_Baldwin

کتاب «ملاقات» در سال ۱۹۶۵ منتشر شده و شامل هشت داستان است که آخرین داستان هم‌اسم عنوان کتاب است. همهٔ این داستان‌ها در محله‌های فقیرنشین رخ می‌دهند. داستان‌هایی از خانواده‌های زجرکشیده که تقریباً امید به زندگی را از دست داده‌اند. این ویژگی در اغلب آثار جیمز بالدوین به‌وضوح دیده می‌شود. شخصیت‌های مرد و زن در این کتاب یک مشت آدم بیچارهٔ تحقیرشدهٔ فقیرند که در جوانی مرتکب اشتباه شده‌اند و اکنون دیگر روزنهٔ امیدی برایشان نمانده است. درحقیقت این کتاب خاطرات دوران کودکی و نوجوانی نویسنده است که در قالب هشت داستان کوتاه خواننده را با زندگیِ آکنده از ترس‌ و مشقت او آشنا می‌کند.

روی جلد کتاب هالهٔ محوی از یک پسر سیاه‌پوست دیده می‌شود. «ملاقات» اثری تأثربرانگیز دربارهٔ زخم‌ها و آسیب‌های ناشی از نژادپرستی است که بر پیکرهٔ سیاه‌پوستان بی‌دفاع مانند خنجری فرود می‌آید. نویسنده حتی کتابش را به بوفورد دیلینی، نقاش آمریکایی که در نهضت هنری آمریکاییان آفریقایی‌تبار فعالیت زیادی داشته، تقدیم می‌کند. در این کتاب می‌بینیم که جامعه‌ از هر لحاظ در حق سیاه‌پوستان بی‌انصافی می‌کند. نویسنده در بخش‌هایی از کتاب صراحتاً به گفت‌وگوهای میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان پرداخته تا خواننده به‌طور ملموس به این تبعیض‌ها پی ببرد. برای مثال در صفحهٔ ۸۴ در یکی از داستان‌ها با عنوان «سابقه» شخصیت اول داستان می‌گوید:

اولین باری که در زندگی کاکاسیاه خطابم کردند هفت سالم بود. دختربچه‌‌ی سفیدپوستی بود با موهای فرفری بلند سیاه. همیشه از جلوی خانه‌ی خودمان راه می‌افتادم و تنهایی در شهر پرسه می‌زدم. این دختربچه تنهایی توپ‌بازی می‌کرد و وقتی داشتم از کنارش رد می‌شدم، توپ از دستش افتاد و رفت توی جوی آب.
توپ را برایش انداختم.
گفتم: «بیا توپ‌بازی کنیم.»
اما او توپ را محکم نگه داشت و برایم شکلک درآورد.
گفت: «مامانم اجازه نمی‌ده با کاکاسیاه‌ها بازی کنم.»
من معنی این کلمه را نمی‌دانستم. اما تنم داغ شد. زبانم را برایش درآوردم.
«بی‌خیال. توپ قراضه‌ت مال خودت.» و به‌طرف پایین خیابان راه افتادم.

 

در بخش‌هایی از کتاب می‌بینیم که خانواده‌های سیاه‌پوست حتی از هم‌بازی شدن کودکانشان با سفیدپوستان وحشت دارند. مادری که متوجه می‌شود دخترش، ایزابل، در آپارتمان دختری سفیدپوست با نوازندگان و آدم‌های دیگری بوده، آن‌قدر دلخور می‌شود که فرزندش را «نمک‌نشناس» خطاب می‌کند. چراکه معتقد است خانواده‌اش همهٔ تلاششان را کرده‌اند تا زندگی خوب و بی‌دردسری داشته باشند و حالا با این کارِ ایزابل همهٔ زحماتشان به باد رفت!

نتیجهٔ این تبعیض‌ها چیزی نیست جز منع کودکان و نوجوانان باانگیزه و خوش‌ذوق از زیبایی‌های این جهان و تزریق مداوم حس رعب و وحشت به آنها. در جامعه‌ای که کودکانش این چنین بزرگ شوند، در آینده به کسانی بدل می‌شوند که پر از عقده و کینه نسبت به گروه مقابلشان هستند. این خشم سرکوب‌شده هر لحظه ممکن است مانند کوه آتشفشان فوران کنند و مواد مذابش دامن خیلی‌ها را بگیرد. اما جیمز بالدوین با شجاعت تمام، حوادث تلخ گذشته را موشکافی می‌کند. درواقع این سختی‌ها از او انسان قدرتمندی ساخت و باعث ‌شد که در حمایت از حقوق شهروندی مردمانش به پا ‌خیزد. شاید او در صفحهٔ ۹۷ کتاب بگوید: «باید یاد بگیریم با چیزی که کاری‌ش نمی‌شود کرد زندگی کنیم.» اما خودش طور دیگری با جامعهٔ سرکوب‌گرش جنگید.

آزاده رمضانی

فروشگاه اینترنتی ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود