مارکی دو ساد بعد از دو قرن در بدنامی رقیب پیدا کرده است؛ آن هم رقیبی آمریکایی. نوشته‌های خشونت‌آمیز و پورنوگراف ساد باعث شد تا نام‌گذاری بیماری «سادیسم» یا همان دیگرآزاری با الهام از اسم او صورت بگیرد و نوشته‌هایش تا سال‌ها ممنوع باشد.

ویلیام. اس. باروز برخلاف ساد در فرانسهٔ انقلابی قرن هیجدهم زندگی نمی‌کرد اما نوشته‌های او هم تقریباً به همان دلایل ممنوع و منفور بود. نام باروز بر هیچ اختلال روانی ننشسته است اما او هم مدتی در بیمارستان اعصاب و روان بستری بود و انگشت خودش را قطع کرد و بر سر یکی از بازی‌های دیوانه‌وارش ناخواسته جان همسرش را گرفت. او هم مانند ساد آوازه‌اش از دنیای ادبیات فراتر رفت و فیلسوفانی مانند فوکو و دولوز از او تاثیر گرفتند.

زندگی و آثار باروز از آن نشانه‌هایی است که به یادمان می‌آورد «نبوغ» و «جنون» در بسیاری از مواقع دو روی یک سکه هستند.

ویلیام اس باروز

از باروز چه می‌دانیم؟

باروز در آمریکای بعد از جنگ جهانی دوم جوانی کرد و با به راه انداختن جنبش «نسل بیت» -همراه دیگر دوستانش- علیه فرهنگ آمریکایی و اخلاقیات زمانه قیام کردند و در این راه تا مصرف مواد مخدر و آزادی روابط جنسی پیش رفتند. جرقهٔ اصلی این جنبش در محوطه دانشگاه کلمبیای نیویورک زده شد ولی دامنهٔ آن تا نویسندگانی مانند ریچارد براتیگان و چارلز بوکوفسکی و جنبش هیپی‌ها در دههٔ ۱۹۶۰ پیش رفت.  باروز بعدها از جنبش دانشجویی مه ۱۹۶۸ و خواسته‌های آن هم حمایت کرد.

او مهم‌ترین کتاب‌هایش را در فاصله سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ نوشت. «ناهار لخت» هم در همین دوران به دنیا آمد و حالا بعد از ۶۰ سال با ترجمهٔ فرید قدمی به فارسی بازگردانده شده است. نوشته‌های باروز دهن‌کجی تمام عیاری به فرهنگ مسلط بود و بانیان این فرهنگ هم روی خوش به آثارش نشان نمی‌دادند اما برای فهم کتاب‌هایش لازم است تا با اصطلاحات خیابانی و مسائل فرهنگی آن دورهٔ خاص  آشنا بود.

کتاب را چه بنامیم؟

«ناهار لخت» عنوان عجیبی است اما هیچ چیز به اندازه چنین نامی نمی‌تواند مخاطب را برای خواندن این کتاب آماده کند. عنوان در نگاه اول چنان ناآشنا است که برخی عبارت «سور عریان» را پیشنهاد کردند. عبارتی که به گوش‌های ما آشنا می‌آید اما نامیدن اثری پست مدرن و بی‌پروا با ادبیات سبک خراسانی و محجوب از آن بومی‌سازی‌های دردسرسازی است که سلسله مشکلات جدیدی می‌آفریند. مترجم هم در حساب کاربری اینستاگرامش به این ایراد اشاره کرده و نوشته است:

دوستانی که آن را به “سور عریان” و امثالهم ترجمه کرده‌اند واضح است که نه رمان را خوانده‌اند نه چیزی درباره‌اش می‌دانند و فقط پیرو ذهن سانتی‌مانتال‌شان بوده‌اند. “سور” به معنای جشن و ضیافت است و مطلقاً ارتباطی به Lunch ندارد. عریان هم که چه بگویم؟ لابد دوستان حمام هم که می کنند “لخت” نمی‌شوند، حداکثرش دیگر “عریان” کنند تن‌شان را.

انتخاب میان دوگانهٔ «ناهار لخت» یا «سور عریان» چیزی فراتر از سلیقهٔ شخصی مترجم است و وفاداری او به لحن و سبک نویسنده را نشان می‌دهد. باروز از طرفداران «نوشتار خود به خودی» و آزاد است. به‌کارگیری سبک کات‌آپ برای او ژست و ادا نیست. او به کات‌آپ پناه می‌برد تا بتواند «معناهای ممنوعی را بیافریند که از دسترسِ ذهن‌های کنترل‌شده توسط زبان‌ها و گفتمان‌ها خارج است.» روش باروز در نوشتن درست نقطه مقابل سجع‌سازی‌ها و بازی‌های تصنعی زبانی است و مترجم این نکته را در برگردان فارسی رعایت کرده است و به دام چنین واژه‌سازی‌هایی نیفتاده است.

موضوع کتاب چیست؟

ناهار لخت کتاب سخت‌خوانی است. از آن کتابهایی نیست که بتوان در نشئه خواب و بی‌حوصلگی آن را خواند، باید با حواس جمع و حوصله به سراغش رفت. بخشی از سخت خوانی این کتاب به دلیل سبک نویسنده و بخشی دیگر حاصل محتوای آن است.

راوی کتاب معتاد است و در هر فصل گوشه جدیدی از نکبتِ زندگیِ تحت تاثیر مواد مخدر را نشان می‌دهد. با این حال، کتاب هیچ‌گاه لحن پدرانه و دلسوزانه و نصیحت‌گونه نمی‌گیرد و با بی‌رحمی از بدن‌های رو به نابودی و «غیرشخصی شده» معتادان می‌گوید و زوال زندگی آن‌ها را همزمان با تعفنِ زندگی رسمی و تحسین شده نشان می‌دهد. هم‌عرض شدن روایت زندگی و مرگ نکبت‌بار معتادان تزریقی با پلشتی فرهنگ رسمی و صاحبان اقتدار مانند پلیس‌ها و پزشک‌ها، دنیای سیاهی را تصویر می‌کند که از همه نظر خوف‌انگیز است.

اگر قدما در بند توصیف گل و مل و آسمان بودند، باروز در بند توصیف خیابان‌های کثیفِ آمریکا و اصطلاحات مرتبط با مواد مخدر و اسامی قرص‌های آرامبخش است و به‌کارگیری همین زبان هم درک کتاب را سخت می‌کند. مثلاً راوی برای اشاره به مصرف متامفتامین از اصطلاح «روغن‌سوزی» استفاده می‌کند.

مترجم فارسی با اضافه کردن پاورقی‌های متعدد و توضیحات داخل پرانتز و همچنین پیشگفتار تلاش کرده است تا زمینه و بافت اثر را هم فهم‌پذیر کند. با این حال، پیشگفتار مترجم در ناهار لخت عیناً از پیشگفتارش بر کتاب دیگر او یعنی «کریسمس گَردی» برداشته شده است. آن کتاب البته مقدمه‌ای بر «ناهار لخت» است اما دربارهٔ باروز کم‌تر از آن می‌دانیم که نقل نعل به نعل پیشگفتار سه سال پیش بی‌عیب و ایراد باشد.

کتاب‌های باروز برای همهٔ خوانندگان سخت‌خوان به حساب می‌آید اما برای خوانندهٔ ایرانی به صورت مضاعفی سخت است. احتمالاً ترس از سانسور باعث شده است تا مترجم در برگردان فارسی برخی از واژگان چندان به لحن نویسنده پایبند نماند. مثلاً استفاده از کلماتی مانند «قوادی»، «فالوس» و… هم خواندن را دشوارتر می‌کند و هم با زبان و لحن کلی کتاب فاصله دارد.

ناهار لخت با ترجمهٔ فرید قدمی از سوی نشر هیرمند منتشر شده است.

 

مجلهٔ اینترنتی ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود