پرویز دوایی از هر آن چه دوست می‌داشته خود را دور کرده است؛ او بلد کوچه پس‌کوچه‌های تهران است اما در تهران نیست، منتقد فیلم است اما دیگر نقد فیلم نمی‌نویسد و مترجمی است که دیگر چیزی جز درونیاتش را به زبان مردم بازنمی‌گرداند. او سیمای «آدم کنار کشیده یا به کناری رانده شده» است و این در حاشیه ماندن را در قامت یک انقلابی معترض فریاد نمی‌زند بلکه همچون عاشق رنجوری آن را در «نامه‌هایی از پراگ» نجوا می‌کند.

«از وقتی که تو رفتی..» پنجمین و تازه‌ترین کتاب از مجموعه «نامه‌هایی از پراگ» است. سال پیش نیز «خیابان شکرچیان» را منتشر کرد و سال‌های قبل‌تر نیز «درخت ارغوان» و «روزی تو خواهی آمد» و «به خاطر باران» را به دست مخاطبانشان رساند.

نامه‌های او با امضاء «دوا» و بدون هیچ توضیحی درباره گذشته‌اش یا تاثیر نقدها و ترجمه‌هایش بر نسلی از منتقدان سینما منتشر می‌شود. او هنوز در آستانه چهل سالگی بود که با نقدنویسی خداحافظی کرد و به پراگ رفت و دیگر بازنگشت و حالا فقط نامه‌هایش به ما می‌رسد.

او زمانی با مطبوعات خداحافظی کرد که یادداشت‌ها و نقد‌هایش دست به دست می‌گشت و خوانده می‌شد و بسیاری از همکاران هم‌سنش هنوز در آغاز راه جاه‌طلبی‌های شغلی و حرفه‌ای بودند. دوایی از سال ۱۳۵۳ دیگر نقد سینمایی ننوشت اما سینما هنوز هم در خواب و بیدار او حاضر است. در لابلای نامه‌هایش از پراگ می‌توان فهمید که «به سالیانی مهری نشسته بر دلِ» او و این چیزی نیست که با یک یادداشت «خداحافظ رفقا» تمام شود؛ چنین مهری را «حتی به روزگاران» هم نمی‌توان بیرون کرد.

انتشار نامه‌ها یا یادداشت‌های خصوصی و خاطرات چندان راه و رسم رایجی در ایران نیست و این برای فرهنگی که نویسنده باید از خود به عنوان سوم شخص غایب یاد کند یا در مستقیم‌ترین شکلْ وجودش را پشت عبارت‌های «بنده حقیر» و «راقم این سطور» پنهان کند و «من» را که نشانه شیطان است از خود دور کند، عجیب است. کمبود خاطرات و یادداشت‌های روزانه همان چیزی است که آه از نهاد تاریخ‌نگاران اجتماعی ـ‌و نه سیاسی‌ـ بلند می‌کند.

نامه‌های پرویز دوایی ظاهراً خلاف عادت تاریخی ما است اما اگر دست بر قضا دهه‌ها بعد یکی از این نامه‌ها به چنگ تاریخ‌نگاری دقیق بیفتند، احتمالاً نمی‌تواند حدس بزند که او این‌ها را در دهه پرآشوب ۱۳۹۰ شمسی نوشته است. تنها شاید بعد از بررسی چندین نامه اندک قراینی را بیابد و بفهمد که او هم‌عصر ما بوده است و احتمالاً تلخی این زمان باعث شده تا او نخواهد «حال» را ببیند و با یاد بی‌خطر «گذشته» روزگارش را بگذراند. دوایی رویکردش را پنهان نمی‌کند و در همان نامه اول با کمی عذاب وجدان می‌نویسد:

 

آقای مونه نقاش در بحبوحه جنگ اول جهانی مدام عکس گل میکشید (و وجدانش هم به گفته خودش از این بابت ناراحت بود) این فقیر ناچیز هم با اطلاع واثق از آن چه دارد در این دنیا رخ می‌دهد‌، برای هنوز یک جورهایی دوام آوردن، ناچار است که در اطراف خودش در حباب بسیار پا در هوایی فضایی را بسازد که با «تعقل» و «تفکر» و راه حل اندیشی‌های چپ و راست انواع «ایسم‌های» جهانی، به خصوص افراد سالم و اندیشه‌مند و معقول، تناسبی ندارد.. این ابزار یا بهانه تداوم بقا، رفیق عزیز، تسکین و یا افیون روح امثال این فقیر است و امیدوارم که افیون کم  ضرری باشد و یا ضررش به خودم بخورد و نه به دنیای اطرافم (ص: ۱۰).

پرویز دوایی

تنها دوایی نیست که دچار نوستالژی شده است و آن را چون حب تریاک بالا می‌اندازد. اغلب هم‌نسلان او و بسیاری از فرزندان آن‌ها نیز با خیال لاله‌زار قدیم این روزگار ناهموار را می‌گذرانند. مقاومت در برابر نوستالژی وقتی با ‌نثر قوی و شاعرانه دوایی نوشته می‌شود، کار آسانی هم نیست. حتی عنوان این مجموعه نیز خیال‌انگیز است؛ در دورانی که دیگر کسی جز برای کارهای ادرای نامه‌ نمی‌نویسد و تنها ابزارمان برای نوشتن آن نامه‌ها زبانی غریبه با زندگی روزمره است، رسیدن نامه‌هایی شاعرانه و صمیمی از پراگ غیرمنتظره و خواندنی است. هر چند خودش میگوید «برخلاف تصور عموم در امر گذشته‌پرستی فقیر شب و روز ننشسته ام» (ص: ۲۴) اما شکی نیست که او دلبسته و درگیر گذشته است.

او نامه‌هایش را در مجله‌ای چاپ می‌کند که چندان به الزامات جدید اقتصاد مطبوعات تن نداده است و برای گرفتن تبلیغات و درآمدزایی به هر بازی تن نمی‌دهد؛ جهان کتاب هم ناشر چند جلد از مجموعه «نامه‌هایی از پراگ» است و هم هر شماره نامه‌ای از او را در مجله چاپ می‌کند.

مجلۀ اینترنتی ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود