کتاب پیشنهادی امروز ۳۰بوک اثری است از پیتر هانتکه، نویسنده و نمایشنامه‌نویس پیشرو (آوان-گارد) اتریشی و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۹.
او با آفرینش آثاری نو و نامتعارف و تغییر نشانه‌ها و روابط بین شخصیت‌ها در نمایشنامه‌هایی چون «دشنام به تماشاچی» و «کاسپار»، شیوه‌های بدیعی به کار گرفت و به تجربه‌گرایی دست یازید. هانتکه در آثار بعدی خود از شیوه‌های نوآورانه‌ی درهم شکستن مرزهای زمان و بازگشت به اصل خویش و به کاربستن اشیاء و رویدادهای عادی برای تصویر اسطوره‌های نهان در دل آن‌ها سود جسته است.

زن چپ دست
زن چپ دست اجتماعی‌ترین اثر پیتر هانتکه است. این کتاب داستان آدم‌های جامعه‌ای است است که همه اسیر زندان تنهایی خود شده‌اند و توان برقراری ارتباط با نزدیکترین افراد زندگی خود را نیز ندارند. زندانیانی که گویی شکایتی از اسارت خود ندارند و برای حفظ آن نیز در تلاش‌اند و در دنیایی که در آن همه چیز برای داشتن یک زندگی راحت و خوب فراهم است، در پیله‌ی تنهایی خود گرفتاراند.
آدم‌های این داستان درگیر تنهایی‌اند و از صبح تا شب در پی راهی برای فرار از آن. اما در نهایت شب هنگام از اینکه تنهایی و خلوت خود را با کسی تقسیم نمی‌کنند نوعی رضایت نسبی در آن‌ها دیده می‌شود.
پدر دعوت دخترش را برای ماندن رد می‌کند،‌ زن بیوه دعوت و همراهی مردی که عاشقش است را نمی‌پذیرد و این نپذیرفتن‌ها و پس‌زدن‌ها در تمام داستان و بین تمام کاراکترها ادامه پیدا می‌کند
مساله‌ای که در جامعه‌ی اطرافمان به خوبی شاهدش هستیم.
از نکات جالب توجه این داستان توصیف رفتارهای غیرمعمولی از کاراکترهای داستان است. غیرمعمول نه به این معنی که در آدم‌های معمولی دیده نمی‌شود. بلکه برعکس؛ رفتارهایی است که بارها در خودمان و دیگران دیده‌ایم اما تا به حال راجع‌به آن‌ها حرف نزده‌ایم و چیزی نشنیده‌ایم! اما در این داستان به این کنش‌های قابل‌ تأمل برمی‌خوریم و هر بار با لایه جدیدی از شخصیت کاراکترها مواجه می‌شویم.
آنچه که در بیشتر آثار هانتکه به خصوص در داستان زن چپ دست به چشم می‌خورد، پرداختن نویسنده به تجاربی است که تنها در ذهن ما می‌گذرد و حاصل گذشته‌ی متفاوت هرکس است. اما در نهایت منجر به پیدایش اعمال مشترک بین آدم‌ها می‌شود و دلیل شباهت سرانجامِ کار بسیاری آدم‌ها باهم است.

 

اگر برایتان جذاب است قلم برنده‌ی نوبل ادبیات امسال را امتحان کنید، ۳۰بوک این کتاب را به شما پیشنهاد می‌دهد.

 

برشی از کتاب:

«زن کنار پدر و کودک در ایستگاه قطار ایستاده بود. قطار که رسید گفت:
– چچقدر خوب بود که اینجا پیش من بودی بابا.
خواست حرف دیگری بزند منتها به تته پته افتاد. پدر چند بار شکلک درآورد و ناگهان به کودک که چمدان را بلند کرده بود، گفت:
می‌دونی که هنوزم نمی‌تونم رنگ‌ها رو از هم تشخیص بدم اما باید بدونی که یه کار دیگه هم نمی‌کنم. با این که سن‌وسالی ازم رفته، توی خونه سرپایی هم نمی‌پوشم و به این کارم افتخار می‌کنم.»

فروشگاه اینترنتی ۳۰بوک

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود