عالیه عطایی نویسنده‌ای است که «اقلیت بودن را می‌فهمد». شاید چون خودش زاده افغانستان است و بزرگ‌شده ایران. او در هفت داستان کوتاهش _که به‌تازگی در کتاب چشم سگ منتشر شده است_ مخاطب را با خود از سمرقند و هرات به تهران و مشهد و روستایی مرزی می‌کشاند و تلخیِ آوارگی و بی‌پناهی را با واژگان بر بدن مخاطبش حک می‌کند و ردی ماندگارتر از کلمات بر جا می‌گذارد.

راوی داستان‌ها اهل ناله و فغان و شکایت از دور گردون و روزگار نیستند. آن‌ها در ساده‌ترین و بی‌تکلف‌ترین گفت‌و‌گوهای روزمره سویه‌های سیاسی وضعیت را عیان می‌کنند و بدون بازی با کلیشه‌ها و شعارهای نخ‌نما شده از تاریخی می‌گویند که می‌توانست شکل دیگری داشته باشد. از تاریخی که یک خط مرزی مثل شلاق بر تنش فرود آمده است و حالا از درد به خود می‌پیچد.

نویسنده با راویان داستان‌هایش همدل است و این از تقدیم‌نامه کتاب آشکار است؛ «برای بابا که دانه شد و در خاک خراسان فرو رفت». ‌جغرافیا هم گفته شده و هم ناگفته باقی مانده است. معلوم نیست خراسان کدام سوی مرز او را بلعیده است اما برای نویسنده مهم نیست و به این کاغذبازی‌ها کاری ندارد.

زبان کتاب نیز ترکیبی از هر دو خراسان است. توصیفات گاهی به زبان آشنای مسافران ایستگاه‌های مترو تهران است و گاهی تعبیرهای شاعرانه و لطیف مردمان افغانستان. نویسنده آن چنان با مهارت این هر دو را به هم آمیخته است که انگار هیچ‌گاه این دو از هم جدا نشدند و همیشه یکی بودند. آدم‌ها نیز با همین منطق به یکدیگر می‌رسند و همدیگر را دوباره و دوباره بازمی‌یابند.

آدم‌های داستان به دو گروه ظالم و مظلوم تقسیم نشدند و نمی‌توان آن‌ها را به راحتی «ساکن» و «مهاجر» از همدیگر جدا کرد و با چند خط و کاغذ و مهر همه چیز را مشخص کرد. آدم‎‌ها گاهی با بی‌تفاوتی‌شان خونی ریخته‌اند؛ در داستان «اثر فوری پروانه» مردی که با اخراج کارگر افغان او را به کشتن داده است در یکی از هتل‌های استانبول برادر آن کارگر را می‌بیند. بهانه صحبت آن‌ها مرغ دریایی است که خود را به اتاق رسانده و سر به دیوار و وسایل می‌کوبد. مرغ ناآرام ـ‌که بیش‌ترین شباهت به مهاجران را دارد‌ـ بر تن خودش زخم می‌زند اما شاهدان می‌ترسند و می‌خواهند او را بیرون کنند. خواننده در میانه همین پر زدن‌های خشم‌آلود مرغ دریایی است که می‌فهمد بی‌تفاوتی مرد ایرانی که به راحتی کارگری را از کارش جدا کرده چطور او را در شهری دورتر از تهران به کشتن داده است.

در جغرافیایی که هر روز خبر تازه‌ای از ساختن دیوارها می‌آید، «چشم سگ» را باید مجموعه داستانی نابهنگام دانست.

برشی از کتاب:

مردم ایران ندیده بودند برای گردن گرفتن قتل و مرگ‌و‌میر صد نفر، دویست نفر آدم بین آدم‌کش‌ها رقابت باشد. لاله نمی‌توانست برود افغانستان چون به ذهنش هم خطور نمی‌کرد که آن‌جا ممکن است هر کسی لحظه‌ای دیگر نباشد، جایی که گور داشتن باعث خوشحالی است(ص: ۳۲).

 

مجله اینترنتی ۳۰بوک

 

ارسال پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود