

انتشارات بان منتشر کرد:
درهی رُخ این وقت سال از شدت گرما مانند کورهی سفالگری میشد. هيچ جانداری نمیتوانست بیهراس از مرگ، زیر آفتاب در خیابان قدم بزند. عابران موقع عصر، وقتی هوا خنکتر میشد، مجبور بودند برای راحتی خودشان هم که شده، پرندگان مرده را با پا کنار بزنند. پرندگان سیاه با منقارهاي پر از سوراخ. ابداً هم کسی اسمشان و این که از کجا میآیند، نمیدانست؛ حتی کسی پروازشان را ندیده بود. این نوع پرنده، تنها وقتی از گرما هلاک میشد، به چشم میآمد. جسدشان موقع تاریکی هوا ناپدید میشد. عدهای معتقد بودند آهنگ خوشی که در نیمههای شب به گوش میرسد صدای نفس کشیدن آنهاست که از سوراخهای منقارشان بیرون میریزد...
- رمان
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده








































