جمعه سیاه - تخفیف تا 60 درصد

هیچ و پوچ (نسل نو اندیش)

نویسنده:

949,000ریال

854,100 ریال

دفعات مشاهده کتاب
66

دفعات پیشنهاد کتاب
0

کسانی که می‌خواهند کتاب را بخوانند
0

کسانی که کتاب را پسندیدند
1

کسانی که کتاب را نپسندیدند
0

نظر خود را برای ما ثبت کنید

توضیحات کتاب هیچ و پوچ

انتشارات نسل نواندیش منتشر کرد:
من هم مثل هولدن دوست ندارم مدل دیوید کاپرفیلدی خیلی وارد جزئیات شوم و شِر و وِر به خوردتان بدهم؛ هرچند حس می‎کنم اگر کمی دربارۀ والدینم بدانید حتی برایتان جذاب‎تر از خواندن دربارۀ خودم است. پدرم در بروکلین به دنیا آمد که در آن زمان سراسر مزرعه بود. او توپ‌جمع‌کن بازیکنان کهنه‎کار بیسبال بروکلین، دغلکاری حرفه‎ای در قمار و دلال شرط‎بندی بود. پدرم یهودی کوتاه‎قد سرسختی بود که پیراهن‎های هوس‎برانگیز می‎پوشید و موهایش را به سبک جرج رافت روغن می‎زد و عقب می‎داد. او که حتی وارد دبیرستان هم نشده بود، در شانزده‌سالگی ملوان بود و برای جوخۀ آتش در فرانسه کار می‎کرد و در آن زمان آن‌ها ملوانی امریکایی را به جرم تجاوز به دختری محلی کشته بودند؛ تیراندازی حرفه‎ای و مدال‎آور که همیشه عاشق این بود که ماشه را بکشد و تا آخرین روز زندگی‎اش وقتی با کله‎ای پر از موهای نقره‎ای و دیدِ 22 از 100 مُرد، تپانچه‎اش را همراه داشت. شبی در طول جنگ جهانی اول، گلولۀ توپی جایی دور از ساحل در آب‎های منجمد اروپا به قایق آن‌ها برخورد کرد. قایق غرق شد. همه به‌جز سه نفر مردند. این سه مرد توانستند کیلومترها به‌سمت ساحل شنا کنند. او نیز یکی از آن سه مرد بود که بر آتلانتیک پیروز شد. اما فکرش را بکنید که چقدر ممکن بود هرگز به دنیا نیایم. جنگ به پایان رسید. پدرش که از قضا پول خوبی به جیب زده بود، او را حسابی لوس می‎کرد و به‌طرز خجالت‎آوری بین او و دو خواهر و برادر کودنش فرق می‎گذاشت. وقتی می‎گویم کودن، کودن به‌معنای واقعی منظورم است. وقتی بچه بودم، همیشه با دیدن خواهر پدرم یاد دلقک‎های مسخرۀ سیرک‎ها می‎افتادم. برادر پدرم، مردی ضعیف و رنگ‎پریده با نگاهی عاری از زندگی در خیابان‎های فلت‎بوش بروکلین راه می‎افتاد و درِ خانه‎ها را می‎زد و آن‌قدر روزنامه می‎فروخت تا اینکه مثل ویفر از حال می‎رفت؛ سفید، سفیدتر، ازهوش‌رفته. به‌خاطرهمین بود که پدرِ پدرم برای پسر ملوان دوست‎داشتنی‎اش خودروی واقعاً جذابی خریده بود که پدرم با آن دور اروپایِ پس از جنگ جهانی اول گشت زد و وقت‎گذرانی کرد. وقتی بابای قهرمانم به خانه برگشت، دید که پیرمرد، پدربزرگم، چند صفر به حساب بانکی‎اش اضافه کرده است و بهترین سیگارها را می‎کشد. او تنها یهودی‎ای است که برای یک شرکت بزرگ قهوه به‎عنوان نمایندۀ سیار کار می‎کند. پدرم برای پدربزرگم پادویی می‎کند و یک روز وقتی چند کیسه قهوه را به‎زور به این‌طرف و آن‌طرف می‎بَرد، از کاخ دادگستری عبور می‎کند و پایین پله‎ها با کید دراپر، یکی از اراذل و اوباش آن زمان، برخورد می‎کند. کید را سوار ماشین پلیس می‎کنند که ناگهان یک آدم بی‌ربط به نام لوئی کوهن روی سقف ماشین می‎پرد و چهار گلوله به سمت پنجره شلیک می‌کند و این‌ها در حالی اتفاق می‎افتد که پدرم ایستاده است و به این صحنه نگاه می‎کند. پیرمرد این قصه را بارها به‎عنوان قصۀ شب برایم تعریف می‎کرد که البته بسیار جذاب‎تر از قصه‎های چهار خرگوش کوچولو به نام‎های فلاپسی، ماپسی، دم‎پنبه‎ای و پیتر بود.
فروشگاه اینترنتی 30بوک

دفعات مشاهده کتاب
66

دفعات پیشنهاد کتاب
0

کسانی که می‌خواهند کتاب را بخوانند
0

کسانی که کتاب را پسندیدند
1

کسانی که کتاب را نپسندیدند
0

  • نظر شما در مورد این کتاب

    نظرات دیگر کاربران

  • بریده ای از این کتاب

    بریده های دیگر کاربران