

انتشارات پازینه منتشر کرد:
یکی بود یکی نبود: زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. پیر زن مهربان و خوش قلبی بود که به همراه تنها پسرش در دهکده کوچکی در کنار جنگل سبز زندگی می کردند.
این پسر چون مو نداشت، همه حسن کچل صدایش می کردند، حسن کچل پسر خیلی تنبلی بود و دست به سیاه و سفید نمیزد یعنی هیچ کاری انجام نمیداد. بیشتر وقت ها یا در خواب ناز بود و یا در حال خوردن خوراکی های خوشمزه.
مادرش همیشه التماسش می کرد که مثل بقیه هم سن و سال هایش که به پدر و مادرشان کمک می کردند، در کارها به او کمک کند، اما حسن کچل همیشه در جواب مادرش می گفت: که خسته است و باید بخوابد وگرنه مریض می شود، و گاهی اوقات می گفت: که گرسنه است و باید غذا بخورد تا بدنش نیرو بگیرد و بتواند به او کمک کند.
ولی، همیشه بعد از خوردن غذا، فراموش می کرد که به مادرش چه قولی داده
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید







































