

سابرینا و کورینا
نشر بیدگل منتشر کرد:
| به همۀ زنهایی فکر کردم که خانوادهام از دست داده بودند، به چیزهای وحشتناکی که شاهدشان بودهاند، به رفتارهایی که صرفاً تحملشان کرده بودند. سابرینا حالا تبدیل شده بود به چهرهای دیگر در میان صف بلند مصیبتهایی که نسلها ادامه داشتهاند. و خیلی زود، وقتی مادربزرگم دوباره دلودماغ داشته باشد، مینشیند پشت میز آشپزخانهاش، لیوانی پلاستیکی پر از لیموناد توی دستهای کجوکولهاش میگیرد و قصۀ سابرینا کوردووا را تعریف میکند _ اینکه چقدر مردها او را دوست داشتند، چقدر کم خودش را دوست داشت و این چطور بالاخره او را به کشتن داد. قصهها همیشه پایان یکسانی داشتند، فقط هر بار دختر متفاوتی میمرد و من دیگر دلم نمیخواست این قصهها را بشنوم.
«داستانهای این کتاب همچون حریق شرارهای به جان آدم میاندازند؛ با شخصیتهایش هم خندیدم و هم به گریه افتادم، شخصیتهایی که همۀ حرفها و کارهایشان را باور میکنیم.» - ساندرا سیسنِروس
فروشگاه اینترنتی 30بوک

معرفی کتاب سابرینا و کورینا اثر کالی فاهاردو انستاین
امتیاز در گودریدز: ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
امتیاز در آمازون: ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
جوایزی که کتاب سابرینا و کورینا از آن خود کرده است:
• برندهٔ جایزهٔ پِن/بینگهام
• برندهٔ جایزهٔ بهترین داستان
• برندهٔ جایزهٔ بینالمللی سارویان
• برندهٔ جایزهٔ بهترین کتاب سال ایالات متحده
• برندهٔ جایزهٔ خواندنیترین کتاب غربی در ادبیات داستانی
• بهترین کتاب سال کتابخانهٔ عمومی نیویورک، کایرکاس ریویوز و لایبرآری ژورنال
معرفی رمان سابرینا و کورینا:
واکنشهای جهانی به رمان سابرینا و کورینا:
«اولین کار یک نویسنده که بسیار عالی است. سابرینا و کورینا با دیالوگهای واضح و شخصیتهای فراموشنشدنی خود، استعداد جدیدی را به دنیای ادبیات معرفی کرد.» - ریگوبرتو گونزالس، اِنبیسی نیوز
«با خواندن مجموعه داستان کوتاه کالی فاهاردو انستاین قلب خود را در مشتهایتان میگیرید. داستانهای او دلخراش است و هر کدام مانند هدیهای از یک کودک کوچک، با چشمانی صمیمانه و درخشان به شما خیره میشوند طوری که در بیگناهی آنها شک به دل خود راه نمیدهید. بروید و برای خودتان یک نسخهٔ زیبا و تأثیرگذار از این کتاب را بخرید.» - مجلهٔ کتاب نیویورک
چرا باید رمان سابرینا و کورینا را بخوانیم؟
جملات درخشانی از کتاب سابرینا و کورینا:
«پدرم صبح روز بعد، موقعی که من و او داشتیم صبحانه میخوردیم، گفت: «عجب چیز مهمی پیدا کردهن!» از تلویزیون کوچک سیاهوسفیدمان که روی مایکروویو بود تصاویر هواییِ محل حفاری را میدیدیم که در یک برنامهٔ خبری پخش میشد. زمین به جعبهٔ شیشهای بزرگی میمانست که بهجای انگشتانهها و خردهریزهای تزیینی، تکههایی از آدمهای دوران باستان را در خود جا داده بود. ته ماندهٔ کاسهٔ کورنفلکسم را با قاشق توی دهنم گذاشتم و پرسیدم: «میتونیم بریم ببینیمش؟» همانطور که چشمش به تلویزیون بود گفت: «گمونم اونها دلشون نمیخواد ما بریم اونجا.» خطوط عمیقی دوروبر پلک چشمهایش بود، موهایش سراسر خاکستری بود و دستهایش بر اثر سالها کارِ ساختن و تعمیر سقف زیر آفتاب کلرادو پر لکوپیس شده بود. این اواخر مردم فکر میکردند او پدربزرگم است. «چرا دلشون نمیخواد؟ باید به ما اجازه بدن اونجا رو ببینیم.» رفتم طرف ظرفشویی و کاسهٔ کثیفم را انداختم توی سینک. «اونجا زادگاه ماست. اون آدمها هم قوم و قبیلهٔ ما هستن.» پدرم چانهاش را خاراند. روی انگشتنش، در محلی که زمانی حلقهٔ ازدواج طلایش را میانداخت، حالا یک انگشتر فیروزهٔ باریک بود. گفت: «ظرف نشسته توی سینک نمونه. چند بار باید این رو بهت بگم، سیئرا؟» برگشتم و کاسهام را کفمال کردم. «جدی میگم. من میخوام برم.»
«اینطور چیزها همیشه این دوروبرها اتفاق افتاده. چیز خاصی نیست.»
همانطور که ظرفم را با یک اسکاچ سبز و زرد میشستم، به او گفتم که این برای من چیز تازهای است. آب شیریرنگ با صدای غرغرهٔ بلندی از دهانهٔ لاستیکی سیاه راهآب پایین رفت.»
«رابی بالاخره موفق شد پوشک را بچسباند. صورت میراندا را که با ماژیک مشکی کشیده بودم نوازشی کرد و جستی زد و ایستاد. گفت: «ترسناک نبود. ولی، میدونی، یه تجربهٔ اسرارآمیز بود. ما همهٔ عمرمون اینجا زندگی کردهیم و هیچکی از اینهمه چیزهای قدیمی زیر خاک خبر نداشت.»
گفتم: «گمونم همینطوره» و به درختهای کاج توی حیاط خانهمان فکر کردم که پدرم ننوی آبیرنگی به آنها بسته بود. پدرم میگفت ریشههای این درختها بدون شک در بدنهای مردهٔ نیاکانمان فرو رفتهاند، هم نیاکان اسپانیاییتبار و هم سرخپوستان بومی آمریکا. من زیر سایهٔ آن کاجها بازی میکردم و دانههایشان را با دو سنگ که محکم توی دستهایم میگرفتم میشکستم. پوست سفت دانهها را که باز میکردم، میوهٔ اسفنجمانند داخلشان را میانداختم توی دهنم. اما قورتش نمیدادم. از این میترسیدم که با این کار اجازه بدهم ذرهای از مرگ از درون خاک یا هر جای دیگری به درونم راه یابد.
«اینجا همهچی قدیمیه. واقعاً همهچی.»
رابی به نشانهٔ تأیید سری تکان داد. میراندا را طوری تکان میداد و عقب و جلو میبرد که فقط دیده بودم دخترهای کوچک با عروسکهایشان این کار را میکنند.»
خلاصهٔ رمان سابرینا و کورینا:
فهرست مطالب کتاب سابرینا و کورینا
• سابرینا و کورینا
• خواهران
• درمانها
• جولیان پلازا
• گالاپاگو
• پارکَ چیزمِن
• تامی
• بهسمت غرب
• همهٔ نامهای او
• روحزدگی
اگر از خواندن کتاب سابرینا و کورینا لذت بردید، از مطالعۀ کتابهای زیر نیز لذت خواهید برد:
• کتاب داستانهای جن و پری مجموعهای از چهار داستانِ کوتاه از چهار نویسندهٔ مشهور و بهنام ژاپنی است. داستانهای این کتاب از میان آثار برجستهترین و صاحبسبکترین نویسندگان عصر مِیجی و عصر تایشو گلچین شدهاند و بر اساس ترتیب تاریخی چاپ شدهاند تا خواننده بتواند رشتهای را که داستانهای مجموعه را به یکدیگر دوخته است درک کند و با تحول و تکامل ژانر ترسناک در ژاپن و همچنین با مقولهٔ جن و شبح در فرهنگ و فولکور ژاپن آشنا شود.
دربارۀ کالی فاهاردو انستاین: نویسندهٔ آمریکایی

شاید بپسندید














از این مترجم


















































