

انتشارات یکشنبه منتشر کرد:
زمانی که با آن مرد خپله داشتیم پدرم را بر سکویی از موزائیک های خالخالی سفید و سیاه می شستیم مدام حس می کردم پدر لبخند می زند؛ نه اینکه فقط لبخند بزند، بلکه انگار به من لبخند میزد لب های کبود و چروکیدهاش حالتی عجیب مثل لبخند داشت. حتی وقتی که او را به شکم خواباندیم اندام ها گویی لبخند می زدند؛ مثلاً برجستگی پشتِ بازوانش، گودی کف دست و پا طاسی روی سرش قوز و انحنای کمر و انگار تمام بدنش لبخند می زد مرده شور که با هنک و هنک و هوم و هوم تن پدر را استادانه کیسه می کشید لپ هایش گل می انداخت و گاهگاهی نگاهی زیرزیرکی به من می کرد معلوم نبود از فشار شست و شو اینطور سرخ می شد یا شاید به خاطر رضایت از کارش به هر حال، حس بدی به او داشتم زمانی که جسد را به صورت سرتاسری لیف می کشید، بوی گندی که از عرق کهنه ی زیر بغلش می آمد نفرت مرا بیشتر می کرد گویی خودش جسدی گندیده بود که نه تنها کسی او را نمی شست و به خاک نمی سپرد بلکه یک جادوگر، هر بار او را به درون زندگی و به زیر سقفِ غسالخانه می کشاند و به کار نیز وا می داشت. به ذهنم رسید که شاید پدرم به او لبخند می زند.
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده










































