

بازی سفید
انتشارات وال منتشر کرد:
مردی بیآنکه مقصد را بداند، رانندگی میکند. به چپ و راست میپیچد و سرانجام از جادهای بیراهه، وارد جنگلی میشود. او تا زمانی که ماشین در گل گیر نمیکند، نمیایستد و پس از آن نمیتواند به جلو یا عقب حرکت کند. برف میبارد، هوا تاریک و سرد میشود اما مرد بهجای رفتن بهدنبال کمک، در مسیر جنگل قدم میزند؛ با اینکه هوا آنقدر تاریک شده که بهسختی میتواند چیزی را در میان درختان ببیند و با اینکه فکر میکند این کار حماقت است.
«همهچیز بهطرزی غریب تاریک شده است. میایستم و به روبهرو مینگرم. به سیاهی. سیاهی محض و خالص. انگار هیچچیز در جهان نیست، جز تاریکی. به بالا نگاه میکنم. رو به آسمان. آسمانی سیاه، بیستاره و ساکت. در دلِ جنگلی تاریک، زیر آسمانی سیاه ایستادهام. خاموش. و به هیچ گوش میدهم. اما شاید این فقط نوعی تعبیر گفتاری باشد. و اگر چیزی باشد که الآن باید از آن دوری کنم، همین تعبیرها و استعارههاست. این تاریکی مرا میترساند.»
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده














از این مترجم



























































