کتاب «زنان باخوسپرست» (Euripides' Bacchae) نمایشنامهای یونانی اثر اوریپید (Euripides) یکی از مشهورترین تراژدینویسهای عصر زرین درام یونان است که منتقدان قدیم و جدید او را درامپردازی سنتشکن، نوآور و نامتعارف میدانند. احتمالاً این نمایشنامه بین سالهای ۴۰۶ تا ۴۹۶ قبل از میلاد اندکی پیش از مرگ نویسنده، نوشته شد و پس از مرگ او در جشنواره دیونیسیا در آتن به روی صحنه رفت و جایزه نخست را به دست آورد. این نمایشنامه نهتنها جمعبندی اندیشههای دیرهنگام اوریپید است، بلکه از نظر فلسفی و روانشناختی یکی از تندترین مواجهههای تئاتر یونان باستان با مسئله قدرت، ایمان، غرور و نیروهای تاریک و سرکوبشده انسان به شمار میرود. این نمایشنامه از روی نسخهٔ ترجمه شدهٔ جورج تئودوریس (George Theodoridis) به فارسی ترجمه شده که در سال ۲۰۰۵ منتشر شد.
دربارهٔ کتاب
«زنان باخوسپرست» نمایشنامهای دربارهٔ دیونیزوس است، خدای باروری و شوریدگی که به شهر تبای آمده؛ شهری که خاندان سلطنتیاش الوهیت او را انکار کرده و تولدش از زنی فانی، سمله، را مایه ننگ میدانند. دیونیزوس نه در هیئت خدایی دوردست، بلکه به شکل انسانی ناشناس وارد شهر میشود و بهتدریج نظم عقلانی و اقتدار سیاسی تبس را از درون متزلزل میکند. در مرکز این نظم، پنتئوس، پادشاه جوان تبس، قرار دارد؛ شخصیتی که نماینده قانون، کنترل، انضباط و نفی هرگونه شور و بینظمی است. پنتئوس آیینهای دیونیزوسی را تهدیدی علیه اخلاق، سیاست و اقتدار خود میبیند و میکوشد با سرکوب و خشونت، آنها را مهار کند.
اما دیونیزوس به جای مقابله مستقیم، از ابزار اغوا، فریب و جابهجایی هویت بهره میگیرد. او زنان تبای - از جمله آگاوه، مادر پنتئوس - را به خلسهای آیینی میکشاند که در آن، مرز میان انسان، حیوان و خدا فرو میریزد. همین نیرو، پنتئوس را نیز به دام میاندازد؛ پادشاهی که برای کنترل آیین، ناخواسته به بخشی از آن تبدیل میشود و با پوشیدن لباس زنانه، به سوی سرنوشت خود در کوهستان رانده میشود.
اوج تراژدی در صحنهای رخ میدهد که از خشنترین لحظات تئاتر کلاسیک به شمار میرود. پنتئوس در حالت خلسهٔ باخوس، به دست زنان - و در رأس آنها مادرش - تکهتکه میشود. فاجعه زمانی به نهایت خود میرسد که آگاوه، سر بریده پسرش را در حالی به شهر میآورد که آن را سر یک شیر میپندارد. شناخت حقیقت نه بهصورت ناگهانی، بلکه با فروپاشی تدریجی توهم رخ میدهد؛ لحظهای که آگاهی، بهایی غیرقابل جبران دارد.
ویژگیهای برجستهٔ کتاب
«زنان باخوسپرست» یک نمایشنامهٔ خام است که با زبان شاعرانه و واقعگرایی بیرحمانهاش به سراغ مخاطب میرود تا نوستالژی، قدرت و باور را مورد بررسی قرار بدهد. نویسنده داستانسرایی اسطورهای را با اعتقادات مردم در هم میآمیزد و اثری خلق میکند که هم بیزمان و هم بهشدت خاص به نظر میرسد، جایی که شخصیتهای اغراقآمیز و خشونت نمادین، پوچی پشت نسخههای رمانتیک گذشته را آشکار میکنند. این نمایشنامه ترکیبی از زبان شاعرانه، تصاویر آیینی، خشونت عریان و طنینی سرد و بیرحم که هیچ آرامشی به تماشاگر وعده نمیدهد. ویژگیهای برجستهٔ این کتاب عبارتاند از:
• نقدی بیرحمانه بر غرور انسانی: این اثر نقدی بیرحمانه بر غرور انسانهاست و نشان میدهد که چطور این غرور ممکن است باعث شکست انسانها شود.
• زبان شاعرانه اما خشن: گفتگوها بین گفتار تغزلی و تقریباً مقدس و وحشیگری ناگهانی و تکاندهنده در نوسان است. این تضاد، تأثیر عاطفی نمایشنامه را تشدید میکند و منعکسکننده تضاد بین رویاها و واقعیت تلخ است.
• نمادگرایی در دنیای تئاتر: این نمایش به شدت بر نمادگرایی تکیه دارد و این نمادگرایی، همراه با اجراهای شدید و لحنی بیرحمانه، نمایش را عمیقاً احساساتی و متفاوت کرده است.
این کتاب مناسب چه کسانی است؟
این کتاب مناسب علاقهمندان به نمایشنامهها و مخاطبان تئاتر است که به درامهای تاریک و چالشبرانگیز علاقه دارند. این نمایشنامه بهویژه برای افرادی که به تئاترهای کلاسیک یونانی علاقهمند هستند، و همچنین برای خوانندگانی که داستانهای شخصیتمحور پرتنش را به جای طرحهای متعارف میپسندند، جذاب خواهد بود. دانشجویان درام و ادبیات، کارگردانان و بازیگرانی که به دنبال نمایشنامهای احساسی و چالشبرانگیز هستند، این اثر را جذاب و تأملبرانگیز خواهند یافت.
دربارهٔ نویسنده
اوریپید در سال ۴۸۰ قم (یا ۴۸۴ و نیز به قولی ۴۸۵) متولد شد. پدرش منهسارکید از ثروتمندان شهر فولا و مادرش از خاندانی بزرگ بود (البته آریستوفانس او را دورهگرد معرفی کرده است). اوریپید زیر نظر آناکساگوراس و پرودیکوس تعلیم دید. او به مطالعۀ فلسفه علاقهمند بود، با وجود این به شعر و تئاتر روی آورد. به قول ویل دورانت وی اولین شارمندی بود که در یونان کتابخانۀ بزرگی برای خود فراهم کرد. اوریپید در ۲۵ سالگی به نویسندگی روی آورد و مدت پنجاه سال به نوشتن ادامه داد. اولین بار تراژدیهای او در 455 قم اجرا شد.
در عرصۀ تراژدی در این سالها او با سوفوکلس و آخائیوس به رقابت میپرداخت. این عصر را عصر طلایی تراژدی میدانند. او پنج بار (به قولی چهار مرتبه) در جشنهای دیونوسوسی نفر اول شد. نخستین بار جایزه را در سال ۴۴۱ قم ربود. اوریپید در سال 410 به الحاد متهم شد، به همین دلیل در سال ۴۰۸ قم به دعوت آرخلائوس پادشاه مقدونیه به مقدونیه رفت. اوریپید یک سال بعد، در 407 قم در مقدونیه درگذشت. پس از اوریپید عصر طلایی تراژدی رو به زوال گذاشت.
معرفی کتاب مشابه: کالیگولا (Caligula)
کتاب «کالیگولا» نمایشنامهای از آلبر کامو (Albert Camus) یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و برندهٔ نوبل ادبیات است. کالیگولا نمایشی از جنس مرگ و استبدادی ناامیدانه است. نمایشنامهای که در آن کالیگولای مستبد از انسان دست شسته است و تعمداً دست شورشیها را در انتقام باز گذاشته است. پیش شرط ویرانگری، ویران کردن خود است. هیچکس نمیتواند بی آنکه خود را از پیش ویران کند، دیگران را ویران کند. کالیگولا همه چیز را از انسان تهی میکند و این قمار را تا نهایت آن پیش میبرد. او همه چیز را پوچ میداند، حتی کشته شدنش را و بدین سبب حتی وقتی جان میدهد خندهای از سر پوچی نثار شورشیان و خوانندگان میکند.
در این نمایشنامه نیز نویسنده درست مانند «زنان باخوسپرست» به سراغ امپراتوری رومی رفته تا بتواند پوچی و معنازدگی را نشان دهد. همچنین این اثر نیز دربارهٔ غرور، ویرانگری و مرگ است و نویسنده در این نمایشنامه که یکی از مطرحترین نمایشنامههای دنیا به حساب میآید، لایههایی از تاریخ، سیاست، روانشناسی و فلسفه را به نمایش گذاشته است.
سخن پایانی
«زنان باخوسپرست» تضاد میان نظم عقلانی و نیروهای غیرعقلانی را به نمایش میگذارد. پنتئوس گرچه پادشاه است، اما همزمان نماینده جامعهای است که میکوشد میل، بدن، شور و ناخودآگاه را سرکوب کند، در حالی که دیونیزوس تجسم همان نیروهایی است که حذفشان ناممکن است. اوریپید در این نمایشنامه نشان میدهد که نفی کامل این نیروها نه به ثبات، بلکه به انفجار و ویرانی میانجامد. تراژدی نه از وجود دیونیزوس، بلکه از انکار او زاده میشود.
این نمایشنامه همچنین نقدی بیرحمانه بر غرور انسانی است؛ غروری که انسان را به انکار مرزهای خود و نادیده گرفتن نیروهایی فراتر از کنترل عقلانیاش میکشاند. دیونیزوس در این اثر نه صرفا خدایی انتقامجو، بلکه نیرویی آینهوار است؛ او آنچه را سرکوب شده، به شکلی خشونتبار بازمیگرداند. هویت در «زنان باخوسپرست» سیال است؛ جنسیت، نقش اجتماعی و حتی مرز انسان و خدا دائما در حال لغزشاند.
این نمایشنامه از نظر سبکی نیز اثری استثنایی است. برخلاف بسیاری از تراژدیها، این اثر نه به بازسازی نظمی اخلاقی مطمئن ختم میشود و نه سعی میکند به خوانندهاش تسلی ببخشد؛ بلکه با برهنهکردن شکنندگی انسان در برابر نیروهایی که نمیفهمد، پایان مییابد. این اثر یکی از تیرهترین و در عین حال ژرفترین تراژدیهای بازمانده از یونان باستان است؛ متنی که هنوز هم در بحثهای مربوط به روانشناسی جمعی، سیاست سرکوب، دین، بدن و خشونت مدرن طنین دارد و نشان میدهد که حذف بخشهای تاریک و غیرعقلانی انسان، نه رهایی، بلکه فاجعه میآفریند.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
کاخ شاهی تبای.
دو یا سه پله کاخ را از زمین جدا میکند.
شب. از پشت پردهها صدای نیها، دایرهها و طبلها را میشنویم که موسیقی «شرقی» (لیدیایی / ایرانی) مینوازند. سازهای کوبهای همانطور که بعداً خواهیم دید متشکل از شمشیرهاییاند که بر طبلها کوبیده میشوند.
فریادهایی از سر شوریدگی و سرمستیِ زنانه و خشم شادیآور که نشانههای جشن دیونیزوسیاند شنیده میشود.
رعدوبرق، موسیقی و فریادهای جشن را دچار وقفه میکند. نور صاعقه برای چند لحظه آرامگاهی را در قسمت راست و عقب صحنه، نزدیک دیوار کاخ، نشان میدهد. ایزد دیونیزوس پشت این آرامگاه نشسته است و در نور صاعقه دیده میشود. او در هیئت یک انسان به زمین آمده است.
پس از مکثی کوتاه و خاموش، روشنایی صبح آهسته صحنه را روشن میکند.
دیونیزوس پشت به تماشاگران، مقابل آرامگاه میایستد.
این آرامگاه سنگی است و باریکهای از دود پیچوتابخوران از بالای آن آرامآرام به آسمان میرود.