

انتشارات شقایق منتشر کرد:
روی يكی از آرنجهايش نيمخيز شد و با چشمان براق و گرد شده، زل زد توی چشمم و گفت:
-ببين خانوم، متوجه بودم كه از اول مراسم برای اينكه لج دانيالو دربياری و غيرتيش كنی رِ به رِ سعی میكردی به من توجه كنی، از اون بطری آبمعدنی دادنت موقع سخنرانی تا گرفتن دستم، اما حواست به دو مورد باشه، اولا دانيال اصلا كيس مناسبی نيست برای دلبری كردن براش... و دوم... من اصلا كيس مناسب و قابلاعتمادی نيستم برای اين مسخرهبازیها!
-آره میدونم قابلاعتماد نيستی، كسی كه پدرش بهش اعتماد نداره، من مگه احمق باشم بهش اعتماد كنم... پاشو، نخواب روی زمين سرد، كليههات سرما میخورن...
برعكس، آرنجش را برداشت و باز دراز كشيد روی سطح سرد و خيلی خونسرد گفت:
-نگو حرفهای ما رو شنيدی كه اصلا بهت نمیخوره اين كارا!
بیتفاوت شانه بالا انداختم و گفتم:
- به تو هم خيلی كارا نمیخوره، اما انجام ميدی، منم مثل تو...
به گمانم ماجرا برايش جالب شد كه در همان حالت خوابيده، باز سرش نيمچرخی زد سمتم و پرسيد:
-مثلا؟!
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده









































