

مردی که می خواست سلطان باشد
انتشارات وزان منتشر کرد:
کاتبی معاصر در بوموسی، در میانه اضطراب جنگ، مرگ و فروپاشی جهان پیرامونش، با دالانی تاریک روبهرو میشود؛ گذرگاهی میان واقعیت، رؤیا، اسطوره و جهان مردگان. او در این برهوت بیزمان با فرانک، ارنواز، شهرناز و بیوراسپ روبهرو میشود و نیرویی ناپیدا آنان را وادار میکند تا روایت خود را از سلطنت ضحاک، قیام کاوه و برآمدن فریدون بازگویند.
کاتب نخست از گمگشتگی خود سخن میگوید. او که ابتدا سرچشمه شر را در دشمنان و فرمانروایان میجوید، بهتدریج درمییابد استبداد تنها محصول یک سلطان نیست؛ ترس، سکوت، دروغ، منفعتطلبی و میل مردم به پرستش قدرت نیز اژدها را میپروراند. سپس فرانک، ارنواز و شهرناز هر یک از زاویهای متفاوت زندگی در سایه بیوراسپ را روایت میکنند: فرانک از پنهانکردن فریدون و بهای مادری، ارنواز از تحریف تاریخ و خاموشماندن زنان، و شهرناز از خشونت خصوصی و ترسهای پنهان ضحاک. هر سه درمییابند که سقوط فرمانروا لزوما به مرگ میل به سلطه نمیانجامد.
در ادامه، خود بیوراسپ زبان میگشاید. او جنایتهایش را انکار نمیکند، اما ادعا دارد مردمی که او را بر تخت نشاندند، ستایش کردند و از ترس سکوت ورزیدند، در ساختهشدنش شریک بودهاند. او میگوید جامعه پس از سقوطش گناهکار را مجازات کرد، اما گناه را زنده نگه داشت. سرانجام کاوه روایت میکند که چگونه پس از کشتهشدن فرزندانش قیام کرد، ضحاک را فرو کشید و فریدون را به قدرت رساند؛ اما خود نیز لحظهای در برابر وسوسه تخت قرار گرفت و پس از پیروزی از حافظه مردم کنار گذاشته شد.
با پایان شش شهادت، کاتب درمییابد ساختار روایت هنوز کامل نشده است. شاهد هفتم، خواننده است؛ کسی که باید در آینه این روایت به سهم خود در زایش یا مقاومت در برابر اژدها نگاه کند و ادامه واقعه را بنویسد.
فروشگاه اینترنتی 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده












































