%20


دفعات مشاهده کتاب
1596
علاقهمندان به این کتاب
27
میخواهند کتاب را بخوانند.
2
کتاب را پیشنهاد میکنند
3
کتاب را پیشنهاد نمیکنند
0
نظر خود را برای ما ثبت کن:
توضیحات کتاب
انتشارات چشمه منتشر کرد:
در اتاقی در ساختمان برگلاند بودیم. من لب تخت نشسته بودم و در اوک روی صندلی راحتی. آنجا اتاق من بود.
باران باشدت به پنجرهها میخورد. چون پنجرهها بسته بود، اتاق خیلی گرم شده بود و من پنکهی کوچک روی میز را روشن کرده بودم. باد پنکه از پایین به صورت دراوک میخورد، موهای سیاه و زیرش را بالا میزد، و موهای دراز ابروهای کلفتش را که در صورتش دو خط صاف انداخته بودند تکان میداد. قیافهی یکه بزنی را داشت که از قضا به پول و پلهای رسیده است.
چندتا از دندانهای طلایش را نشانم داد و گفت: «از من چی میدونی؟»
این حرف را با لحنی پرطمطراق گفت، انگار هر کسی که سرش توی حساب بود باید میفهمید او آدم خیلی مهمی است.
گفتم: «هیچی، تا اونجا که من میدونم، پاک پاکی»
فروشگاه اینترنتی 30بوک
نوع کالا
کتاب
دسته بندی
موضوع اصلی
موضوع فرعی
نویسنده
مترجم
نشر
شابک
9789643624033
زبان کتاب
فارسی
قطع کتاب
شومیز
جلد کتاب
رقعی
تعداد صفحه
116 صفحه
نوبت چاپ
4
وزن
125 گرم
سال انتشار
1400
نظرت رو باهامون به اشتراک بذار.
جمله مورد علاقهات از این کتاب رو باهامون به اشتراک بذار.
شاید بپسندید














از این نویسنده














از این مترجم


























































