

انتشارات شقايق منتشر کرد:
...ناگهان خودم را در محلي که برايم آشنايي غريبي داشت يافتم. گويي حواسم از کار افتاده بود. هيچ ادراکي نداشتم. چهقدر اينجا به نظرم آشنا ميآمد. يک خاطره قديمي، يک تصوير به ياد ماندني در تو در توي ذهنم ترسيم شد. اين جا را ميشناختم، بارها به آن مکان آمده بودم. يک نقطه درخشان مرا به گذشته هدايت ميکرد و مرا به آنجا کشيده بود. راهي را که امروز در اوج حواسپرتي طي کرده بودم، مسيري نبود که هر روز ميآمدم. چيزي در درونم مرا به اين مکان سوق داده بود. کمکم گذشته به يادم آمد. يک صبح سرد زمستاني روي يکي از نيمکتهاي پارک نشسته بودم و به دستهاي پر تلاش مرد جواني که روي کاغذ سفيد نقش دختر آفتاب را ميکشيد، چشم دوخته بودم...با چشماني بسته ميتوانستم آن صبح سرد اما دلانگيز را به ياد بياورم و آن نگاه آبي را... .
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده










































