

پهلوان و آقای نویسنده
انتشارات قطره منتشر کرد:
جادوگر پير گفت من را آقاي نويسنده مامور کرده تا اين سنگ را از جلو رودخانه بردارم.
زني فرياد زد دروغ مي گويد دروغ مي گويد کسي به حرف هاي او گوش نکرد.
دلم درد گرفته است،اي کاش مي شد مردم را روي شانه هايم مي گذاشتم و در کهکشان ها مي چرخاندم تا همه چيز را ببينند.
چقدر اين مردم مرا آزار مي دهند
جادوگر پير وردش را خواند و ناگهان خروارها خاک و سنگ بر روي رودخانه ريخته شد.
همه جا تيره و تار شد همه از ترس مي دويدند و در حالي که دستهايشان را روي سرشان گرفته بودند به دنبال سر پناهي مي گشتند.
چند تکه سنگ از صخره کوچک کنار رودخانه کنده شد و کنار من بر زمين افتاد و سنگ هاي ديگر بر سر مردم ريخته شدند سرهايشان شکست حالا ديگر همه جا بسته شده بود ديگر به هيچ طريقي نميشد من را تکان بدهند من سفت و محکم به زمين چسبيده بودم.
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده























































