

بیگانه ای در دهکده (امیر کبیر)
زمستان سال 1590 بود.اتريش فرسنگ ها دور از جهان و جهانيان در خواب غفلت فرو رفته بود،قرون وسطا هنوز در آن سرزمين ادامه داشت و آن طور که معلوم مي شد خيال داشت تا ابدالدهر نيز ادامه يابد.بعضي ها که حتي عقربه زمان را قرن ها به عقب برمي گردانند،مي گفتند اگر وضع فکري و روحي مردم را ملاک قضاوت قرار دهيم،اتريش هنوز در عصر اعتقاد زيست مي کند.من هرچند پسر بچه اي بيش نبودم،اين موضوع و لذتي را که از آن مي بردم خوب به ياد مي آورم.آري،اتريش فرسنگ ها دور از جهان و جهانيان در خواب غفلت فرو رفته بود و دهکده ما نيز چون در قلب اتريش قرار داشت،درست در قلب آن خواب به سر مي برد.اين دهکده در جاي پرت و خلوتي بود که هيچ خبري از دنيا و مافيها سکوت تپه ها و جنگلهاي اطراف آن را به هم نمي زد،با رضايت خاطر و خرسندي تمام در صلح و صفاي محض مشغول چرت زدن بود،رودخانه آرامي از جلوي آن مي گذشت که سطح آن به نقوش ابرها و انعکاس شکل کشتي ها و قايق ها مزين بود،پشت آن سربالايي پر درختي بود که تا پاي پرتگاه بلندي ادامه مي يافت،بر فراز آن پرتگاه،قلعه بزرگي،چهره درهم کشيده بود که برج و باورهاي طويل آن گويي زرهي از شاخ و برگ مو،به تن داشتند....
شاید بپسندید














از این نویسنده














از این مترجم




































































