

مادر، عشق و دیگر هیچ
انتشارات قطره منتشر کرد:
«بارون گرفت، چه باروني، جر و جر. خواستن يه جا پيدا کنن که بارون بهشون نخوره. اين ور مي رفتن، اون ور مي رفتن، دنبال يه جا مي گشتن. يه هو يه صدايي اومد: آهاي ماه پري، آهاي خورشيد پري... برگشتن ديدن يه سنگ کوچولو دل تاريک شو واسه اونها وا کرده، بياين تو اينجا بارون نخورين. ماه پري و خورشيد پري دست همو گرفتن و رفتن تو دل تاريک سنگ کوچولو.»
«اون وقت چي شد؟»
«دل تاريک سنگ، روشن روشن شد.»
«اون وقت چي شد؟»
«هم ديگه رو بغل کردن و خوابيدن.»
«ديگه بيرون نيومدن برن خونه شون؟»
«نه ديگه مادر، چه جوري مي تونستن برگردن خونه شون؟ نردبون شون شکسته بود.»
«همين جور تو دل سنگ کوچولو موندن؟»
«آره مادر، سنگ ديگه سنگ نبود، شده بود يه جواهر قيمتي.»
«ديگه هيچ وقت و هيچ وقت، از خواب بيدار نشدن؟»
«نه مادرف ماه پري ها و خورشيد پري ها اومدن اون ها رو با خودشون بردن به آسمون. مثه آدمايي که ديگه بيدار نمي شن و مي رن آسمون.»
«تو هم مي ري آسمون؟»
«آره مادر، من هم مي رم آسمون، همه مي رن آسمون.»
-از متن کتاب-
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده


























































