

در ابتداي خلقت، خداوند جهان و انسانها را آفريد...
همگان به يگانگي و وحدت وجود خود با پروردگار خود و عشقي که در درونشان بود واقف بودند و آن را مي شناختند.
يگانه اسرار زندگي همين بود. خداوند همه را دوست داشت و دليلي نداشت که بزرگترين هديه عالم را به مخلوقات خود عطا نکند.
خداوند در حين اينککه نظاره گر نمايش زيباي خلقت هستي بود، متوجه شد هربار که انساني با چالش يا سختي روبرو مي شد يا زندگي با او نرمي نشان نمي داد به خود مي گفت:
-افتضاح است! چرا بايد اين قدر بدبختي بکشم؟ بهتر است از اين کالبد انساني رها شوم و به او بپيوندم!
و همين اتفاق نيز مي افتاد و انسانها يکي يکي خويشتن واقعي خود را به ياد مي آوردند و ديگر مايل نبودند در بازي زندگي شرکت کنند. هدف زندگاني اين بود:
انسانهايي که آفريده بود، بياموزند و رشد کنند، نه اينکه به محض مواجه با سختي جا بزنند و راحت طلب باشند. به همين سبب به فرشتگان فرمود:....
شاید بپسندید














از این نویسنده











































