

تئاتر ایران در گذر زمان (8)(غریبه ای در تئاتر ایران)
مايل بکتاش پيدا شد؛ کل قصه اين است. بي هيچ زياد و کمي. بقيه اش را براي کسي مي نويسيم که مي پرسد مگر بکتاش گم شده بود که حالا پيدا شود.
قصه از يک نام شروع شد: مايل بکتاش؛ ما با اين نام جنگيديم، اميداور شديم، مايوس شديم و ديگر شکست را باور کرده بوديم که ورق برگشت و پيروزي از آن ما شد. نامي که هر نوشته اش افق انديشه و درک تاريخ نمايش ايران را بازتر و وسيع تر کرده است. تقريبا به هر کتاب و هر مقاله ي مهمي که درباره ي شکل گيري تئاتر در ايران نوشته شده، نگاه مي کرديم نامش ديده مي شد. در آغاز فقط يک نام بود و البته کمي عجيب، و تنها نوشته هايش برايمان مهم بود، اما رفته رفته خودش هم برايمان مهم شد و بعدتر مهم تر از نوشته هايش. در آغاز فکر مي کرديم که کسي به نام مايل بکتاش اگر زنده باشد، مثل بسياري ديگر از صاحب نظران دهه هاي دور در جايي نزديک يا دور بايد جمعي داشته باشد و محفلي و دوستاني از هم فکران و نويسندگاني چون خودش که کنار گذاشته شده اند؛ پس، در کنار مسائل ديگر از بسياري درباره ي او نيز پرسيديم، اما حاصل آن بسيار اندک بود: کسي وقتي در حياط دانشکده ي هنرهاي دراماتيک فوتبال بازي مي کرده بکتاش را ديده که خميده خميده با کت شلواري قهوه اي سوخته مي گذشته...
شاید بپسندید







































