%15


شهر همنوازان سپید (شومیز)
2٫0
(6)
2 نظر
نویسنده:
مترجم:
قیمت:
323٬000 تومان
380٬000
دفعات مشاهده کتاب
1363
علاقهمندان به این کتاب
2
میخواهند کتاب را بخوانند.
0
کتاب را پیشنهاد میکنند
0
کتاب را پیشنهاد نمیکنند
0
نظر خود را برای ما ثبت کن:
توضیحات کتاب
انتشارات دات منتشر کرد:
در خلا محض غول هاي ادبي و در دوره ي نبود قله هاي رفيع در رمان نويسي،بي شک بختيار علي غول بزرگ ادبيات و يکي از قله هاي بلند داستان نويسي در جهان است.اينک تنها پس از چهار سال ميتوان لقب شاهکار ادبيات کرد را از آخرين انار دنيا گرفت و به اثر تازه اش شهر همنوازان سپيد داد.شهر همنوازان سپيد مهم ترين رمان ادبيات کرد است.
فروشگاه اينترنتي 30بوک
نوع کالا
کتاب
دسته بندی
موضوع اصلی
موضوع فرعی
نویسنده
مترجم
نشر
شابک
9789648898514
زبان کتاب
فارسی
قطع کتاب
شومیز
جلد کتاب
رقعی
تعداد صفحه
580 صفحه
نوبت چاپ
1
وزن
652 گرم
سال انتشار
1395
نظرت رو باهامون به اشتراک بذار.
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
کتابی بسیار عالی با ترجمهای خیلی خوب.
0
0
ابراهیم برزگر
24 تیر 1401
بسیار بسیار خواندنی
پیشنهاد میشه حتما بخونید. از رمان آخرین انار دنیا یه پله بالاتره
0
0
جمله مورد علاقهات از این کتاب رو باهامون به اشتراک بذار.
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
0
... هنر فقط از چنگال دیکتاتورها فرار نمیکنه... هنر و کتاب و زیبایی خیلی وقتها ناچارن خودشون را از چنگ نادانی و جهل و عذاب هم رها کنن. بینندهها و خوانندهها و نادانها و منتقدانی که هنر رو نمیفهمن و اثر رو نمیشناسن ولی براش نسخه مینویسند و تز میدن از دیکتاتورها و جلادها بدترن... جامعهای که دیکتاتورها و آدنکشهای بیشتری پرورش میده به همون اندازه هم منتقد کور و نادان و هنرمندهای دروغین پرورش میده.
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
0
تو کودنی... یه کودن تمومعیار... روی تموم این کرهی زمین کسی نادانتر از تو پیدا نمیشه... فکر کردی داری توی ارکستر پاریس ساز میزنی؟... ابله تو داری توی یه سالن زاقارت میزنی... اگه اینجوری ساز بزنی دیر یا زود پیدات میکنن و دخلت رو میآرن... خودت را انگشتنمای ملت نکن... آخه مردم نمیگن وسط این خرابشده و توی این برهوت یه همچین موزیسینی داره چه غلطی میکنه؟ موسیقیت فقط باید در حد یه سالن حقیر باشه... چون موزیسین خوبی هستی پس میکشنت... موسیقی واقعی هیچ جایگاهی توی اینجا نداره. توی این دیار موسیقیدان حقیقی رو دیر یا زود میکشن.
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
0
من در هیئت یک موزیسین هیچگاه به نظامیها اعتمادی نداشتهام. نظامیهای جهان درندهی خوفناک و بیماری را درون خود دارند. قدرت و دستور دادن و حکمرانی را بیش از هر چیز دیگری میپسندند. وقارشان به وقار گرگ میماند پیشتر از آنکه پوزه بر خون شکار برده باشند... در باور من همهی ارتشیها ارتش شیطاناند. خداوند هرگز ارتش نداشته و ندارد. خداوند شاعران را دارد و سبکباران را... هیچگاه به ارتش و افسر و لشکر نیاز نداشته است.
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
0
من و تو دو تا مهرهی شطرنج نیستیم که بهاجبار همدیگه رو بزنیم. این بدی شماست که من رو ناچار به انتقام میکنه... من ناچارم تا روزی که زندهم دنبال آزادیم باشم و به امید انتقام مث سایه تعقیبت کنم... اینه که اگه دقت کرده باشی آدمکشها دو نوع حکم برای قربونیشون صادر میکنن... یه بار قربونیشون میکنن و یه بار دیگه هم اونا رو توی یه امید همیشگی نگه میدارن... امید اینکه یه روز جاشون عوض بشه و بتونن انتقام بگیرن.
اگر قربانیها هم همون کاری رو بکنن که آدمکشها و جنایتکارا میکنن دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه... دیگه ستونی نمیمونه که آدم زیر سایهش بمونه.
ولی اگه انتقام نگیرم... اگه تو همون دردیه رو تحمل نکنی که من کشیدم پس عدالت دیگه چیه؟... عدالت یعنی تو همون دردی رو که من متحمل شدم بکشی.
ولی این عدالت هر دوی ما رو به یه جنایتکار بدل میکنه... عدالت اینه که یکی کوتاه بیاد و از گناه اون یکی بگذره.
این دیگه چه عدالتی؟... جواب بده... این کجاش عدالته؟... تو دوستای من رو کشتی... من رو کشتی... حالا من باید در انتظار عذاب قیامتت بشینم؟... به امید عذاب وجدانت بشینم؟... اگه قیامتی درکار نبود چی؟... اگه وجدانی درکار نبود چی؟... اینم اسمش عدالته؟
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
0
راستش را بگو... تو زندهای یا مرده؟
خودت باید جواب این پرسش را بدونی... نه زندهام و نه مرده... درست همونجور که این شهر لبریز از مردههاییه که تصور میکنن زندهن گورستانها هم پر از زندههاییه که مردم فکر میکنن مردهن
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
0
من حرف انسانهایی را که ادعا میکنند از مرگ نمیهراسند هیچوقت باور نمیکنم. حتی گمان میکنم که انسانهای بزرگ تاریخ هم از مرگ میترسیدهاند. نه هراس از اینکه دیگر به این دنیا برنمیگردی... نه هراس از اینکه دیگر زنده نمیشوی... نه بهمعنایی که توی بهشت میروی و عدهای بادت میزنند یا به دوزخ میروی و هر روز عذابت میدهند و میسوزانندت... بلکه بهمعنای از دست دادن تمام چیزهای کوچکی که در این دنیا هستند و دوستشان داری... واقعیت این است که من اهل عیش و نوش نیستم و وعدههای آن دنیا مجابم نمیکند و بیگمان حوصلهام را سر میبرد... در باور من میان بهشت و دوزخ فاصلهی کوتاهی وجود دارد...
مراد تقینژاد
15 خرداد 1405
0
گاهی وقتا روح آدم جوری میخوابه که بیدار شدنش سخته. بعضی آدما به دنیا میآن و میمیرن اما روحشون هنوز متولد نشده
... باید درهای روحمون را باز کنیم. آخه آدمی که توانایی گشودن درهای روحش رو نداشته باشه هیچوقت هیچ در بیرونی رو هم نمیتونه باز کنه. بشری که صدای درون خودش رو نشنوه قادر به شنیدن هیچ صدایی نیست.
شاید بپسندید














از این نویسنده














323٬000 تومان
380٬000
%15




































