

انتشارات نيماژ منتشر کرد:
و بايد بگويم از عروس آب، زني بلند قامت ، با گيسواني طلايي و اندامي سفيد که در کاريز و کبشکنهاي بالاي دودگان شبا هنگام تن به آب ميزد.
قامتش به قد و بالاي يک و نيم آدمي. تا سينه در آب بود و منتظر تا کسي پا بگذارد به خلوت و تنهايياش. چشمهايش به تاريکي کبشکن چنان برق ميزد انگاري تکه الماسي است رنگ و جلا گرفته از برقاش خورشيد. لبهايش شکفته چون گل سرخ. بازوهايش گرم و مهربان، خوش تراش و خوش لعاب در انتظار، تا شايد در آغوش کشد تن و اندامي ترد. و موهايش پيچ در پيچ سر گره زده در آب، به بوته خاري انگار...
رهگذري جوان و خوش بر و رو گذارش افتاده باشد تا پاي کاريز و کبشکنها، انگاري از پشت هرچه تل و خاک است ميديد او را، ندا در ميداد:
«هاي جوانک! کجا که چنين شتاباني؟ لختي بيا و آرام گير در کنارم. مرده باشي، پير ميشوي. پير باشي، جوان. جوان باشي، نوباوهاي. نوباوه باشي قنداقه پيچي. ميميري به زهدان و دوباره پير، دوباره جوان، دوباره نوباوهاي. ماري دم در حلقوم خود فرو کرده، ناميرايي، سيراب از آب حيات.»
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده









































