آذر بود باران می بارید

100,000ریال

90,000 ریال

دفعات مشاهده کتاب
63
علاقه مندان به این کتاب
2
می‌خواهند کتاب را بخوانند
0
کسانی که پیشنهاد می کنند
0
کسانی که پیشنهاد نمی کنند
0
  • نظر خود را برای ما ثبت کنید

توضیحات کتاب آذر بود باران می بارید

انتشارات پیدایش منتشر کرد:
باز همان حس پاگیرش شده. گاه می ترسم کنارش راحت بخسبم. دیشب تا از او خلاص شوم، هزار بار عزراییل را جلو چشم هام دیدم. امروز بزم زنانه، عمارت بدرالملوک بود و سفره ای الوان گسترده بودند. وهم حرف مردم مجابم کرد پیراهنی گیپور با آستین های بلند تن کنم، مبادا نگاه کسی به جای دندان ها بیفتد. در این فقره شاد شدم که دیدم غالب مجلس، پیراهن هایی با آستین های بلند تن دارند. فقط پوران با پیراهن سرخ آستین کوتاهی آمده بود که هر وقت دست می رساند به چیزی، جای چند خون مردگی از آستینش بیرون می زد. لودگی کردم: (ای وای پوری جان، چه بلایی آمده سرت؟ چه کسی دست هات را سیاه کرده؟) زن ها خنده تر کاندند. در زبان درازی و وقاحت تا ندارد، گفت:(حضرت خانم هم اگر به رسم لوندی واقف بودند، مرد خانه را سرگشته می کردند.) زن ها هم که مترصد فرصت برای خندیدن. یعنی غضنفری هم مثل سرهنگ شده؟ دارم به جنون می رسم و سودایی می شوم. هر شب که به تخت می روم، هراس دارم که سپیده در صحت بیدار نشوم. کاش می شد به طهران مفری بزنم. سرهنگ بدجور ناخوش است.
فروشگاه اینترنتی 30 بوک

نظرات کاربران (0)

نظر شما در مورد این کتاب

نظرات دیگر کاربران

بریده ای از کتاب (0)

بریده ای از این کتاب

بریده های دیگر کاربران