

نمایشنامه ایرانی (5)(آسمان کلاغ پوش)
انتشارات نودا منتشر کرد:
ا وا، تو هنوز آماده نشدي؟! همه منتظر توئن. مي گه کيکشو نمي بره تا تو بري. نيگاه کن قيافه شو. چرا اين شکلي شدي. ساغرجون پاشو. زشته. همه منتظرن.ا.کتابات کجان؟ جمعشون کردي يا فروختي؟ چه عجيب! دو هفته ست پيشت نمياما ببين تو رو خدا چي به روز خودش آورده! اوه پاشو آماده شو. به لباس عروسم دوختي؟ راستي ببين. ببين، از همون مدل هاييه که دوست داري. اينجوري نگاه م نکن، گرونه اما خوشگله. پفي و پيله اي با يقه ي هفت و تور بلند ... تو که نمي خواي مثل من عزادار با اين لباساي تيره پاشي بياي؟ اي بابا. مثل اينکه خودم بايد آماده ت کنم ... چرا اينجوري نگاه م مي کني؟ تو اونو با من اشتباه گرفتي، آخه منو يه بار دزديده بودن. البته تو نمي دونستي! به خدا دروغ نمي گم. خانم جون و آقاجون و بابا نمي خواستن به درس و دانشگاهت لطمه بخوره، گفتن بهت چيزي نگم. خيلي بيچاره ها به فکرت بودن! بابا، بابا بهم قول داده بود اگه بهت چيزي نگم واسه م يه چيز خوشمزه مي خره؛ اما وقتي اومد که مجبورم کردي تو اتاق خفه خون بگيرم، صدامو نشنيد و رفت. يعني اينقدر دعواتون بالا گرفت که نتونست صدامو بشنوه. حداقل هيچ وقت برنگشت اون قاقالي لي خوشمزه رو بده بهم. اما راست ميگم منو وقتي شيش ساله بودم، دزديدن. براي چند ساعت فقط (به فکر فرو ميرود و تکرار مي کند) فقط چند ساعت. شايدم چند دقيقه.
فروشگاه اينترنتي 30 بوک
شاید بپسندید







































