فروشگاه آنلاین کتاب 30بوک
کتاب عمومی
ادبیات
رمان ایرانی
یک روز مادرم در برفک تلویزیون یخ زد
یک روز مادرم در برفک تلویزیون یخ زد

یک روز مادرم در برفک تلویزیون یخ زد

نویسنده:
نشر:

150,000ریال

135,000 ریال

دفعات مشاهده کتاب
163

دفعات پیشنهاد کتاب
1

کسانی که می‌خواهند کتاب را بخوانند
1

کسانی که کتاب را پسندیدند
1

کسانی که کتاب را نپسندیدند
0

نظر خود را برای ما ثبت کنید

توضیحات کتاب یک روز مادرم در برفک تلویزیون یخ زد

انتشارات نیماژ منتشر کرد:
داستان های مهدی عزتی،قصه ی خود ماست. قصه ی خودش،قصه تو،قصه های لطیفه هایی ست که بی موقع و در بدترین زمان ممکن یاد آدم می افتند و صاعقه های بلا،که در هنگامه ی خوشی فرود می آیند. اگر در کنار پر چین بهشت ،از عشق های ناکام حرف می زند،اگر در کارتارسیس در هنرهای زیبا،با پای خود از حلقه های عشق بیرون می رود،در یک روز مادرم،ر برفک تلویزیون یخ زد،از چهانی موازی حرف می زند،که هیچ عاشقی نگران ن شنیدن نیست.
قصه های او،قصه ی آدم های معمولی است که از خطر می ترسند. خیالبافی می کنند. نا امید می شوند و گاهی فرار می کنند ... این کتاب داستان تنهایی نیست،داستان خیال پروری هم نیست،داستان آدم هایی است که خیال هایشان را جدی می گیرند. قصه ی حسرت بی انتها است،قصه ی امید به دنیای شیرین تر از دنیای نا امید و آلوده ی ماست...
مشکل من و آرش از اینجا شد،قبل از اینکه من وارد این خانه شوم آرش طبقه ی همکف می نشست. در واقع من به جای او آمدم آرش بعد از جدا شدن از همسرش،همه چیزش را فروخته بود که برود خارج طبقه ی دوم هم سلطان بود مثل همیشه و طبقه ی سوم آپارتمانی بود که سال ها سلطان نگه اش داشته بود که اگر روزی دخترش از فرنگ برگشت برود همان جا.
یکی دو هفته ای بعد از رفتن آرش،من آپارتمانش را اجاره کردم .اما آرش به دو ماه نکشیده برگشت . رفته بود سراغ سلطان و او هم گفته بود که طبقه ِی آخر را خالی می کند که آرش برگردد.
آرش اما گیر داده بود که من بروم بالا و خودش برگردد طبقه ی اول . من آن روزها فکر می کردم به خاطر حق آب و گلی که دارد و اینکه چون به طبقه ی اول عادت داشته و البته به بهانه ی درد زانوهایش نمی تواند تا طبقه ی سوم برود و اصرار بر برگشتن به طبقه ی اول را دارد و اما سلطان انگار چیز دیگری می دانست.یک روز انگار به خواستگاری آمده باشد با دسته گل و شیرینی سراغم آمد.همان قصه ها را گفت و من هم قبول کردم که جایمان را عوض کنیم . حتی قول داد خودش کارگر بگیرد تا وسایلم را به طبقه سوم ببرند و خودم دست به سیاه و سفید نزنم.اما سلطان که ماجرا را فهمید محکم ایستاد و اجازه نداد. و آن جا بود که برای اولین بار ماجرای دوست ممدی را فهمید.
فروشگاه اینترنتی 30بوک

دفعات مشاهده کتاب
163

دفعات پیشنهاد کتاب
1

کسانی که می‌خواهند کتاب را بخوانند
1

کسانی که کتاب را پسندیدند
1

کسانی که کتاب را نپسندیدند
0

    • نوع کالا
    • دسته بندی
    • موضوع اصلی
    • موضوع فرعی
    • نویسنده
    • نشر
    • شابک
    • زبان کتاب
    • قطع کتاب
    • جلد کتاب
    • تعداد صفحه
    • وزن
    • نوبت چاپ
    • سال انتشار
    • فارسی
    • رقعی
    • شومیز
    • 128 صفحه
    • 120 گرم
    • 1
    • 1397

  • نظر شما در مورد این کتاب

    نظرات دیگر کاربران

  • بریده ای از این کتاب

    بریده های دیگر کاربران