

کابوسهای بیروت
انتشارات ني منتشر کرد:
آن روز صبح وقتي از ماشين پياده شدم و تا اطلاع ثانوي صحيح و سالم وارد خانه شدم. نمي دانستم اين آخرين باري است که تا چندين روز ديگر مي توانم خانه را ترک کنم... و همان لحظه که در را پشا سرم مي بندم، دارم آن را به روي زندگي و اميد مي بندم... و زنداني کابوسي طولاني مي شوم - سخت طولاني.
با برادرم به خانه برگشته ان تا با هم نقش زندانيان را بازي کنيم...
اگر مي دانستيم در راه برگشت چيزي براي خوردن مي گرفتيم...
اگر مي دانستيم شايد برنمي گشتيم ... و اگر... و اگر.... و اگر را در خاک پشيماني کاشتيم و اي کاش درو کرديم!
کجا زندگي مي گنم؟ اين سوال يادآور واقعيتي وحشتناک بود. وسط ميدان جنگ زندگي مي يکنم بي هيچ سلاحي و بي آن که کاري از دستم برآيد، جز همين کشيدن قلم بر کاغذ و به جا گذاشتن سطرهايي لرزان مانند رد خونبن مجروحب که در پنبه زار سپيد سينه خيز مي رود...
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده














از این مترجم






















































