

پسری که قبلا بودم (پرتقال)
انتشارات پرتقال منتشر کرد:
فقط چند دقيقه طول ميکشد تا چاله دوباره پر شود. بعد از اين که سطح ماسهها را با دست صاف ميکنيم. کورالي دنبال يک سنگ ميگردد تا آن نقطه را علامت گذاري کند و من هم با قدمهايم فاصله مان را تا ساحل اندازه ميگيرم. به نظرم همهي
آدمهايي که گنج دفن ميکنند همين کار را انجام ميدهند.
کورالي مي گويد:«نگاه کن! اين يکي شبيه اسبه.»
به سنگ خيره ميشوم. چشم هايم را ريز ميکنم. اما چيزي نميبينم. ميگويم:«نُچ. اسب به کارمون نميآد. اون يکي چه طوره. با صدفهاي ريزي که چسبيده روش؟ تشخيص دادن اون راحت تره.»
کورالي موافق است.همان سنگ را بلند ميکنيم و روي محل دفن گنجمان قرار ميدهيم. خودمان را روي ماسهها مياندازيم و چند دقيقه مينشينيم تا نفسمان سرجايش بيايد.
صورتش را اين برق روشن ميکند.
«خوش ميگذره. نه؟ مثل يه ماجراجويي واقعيه.»
ناگهان احساس گناه ميکنم. ميگويم:«آره.»
اين همان ماجراجويي واقعي است که من و کيسي هميشه دنبالش بوديم.
همان ماجراجويياي که هيچ وقت باهم تجربه اش نخواهيم کرد.
تو نميتوني با اون باشي. تو ديگه هيچ وقت نميتوني با اون باشي.
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این مترجم







































