

انتشارات شقايق منتشر کرد:
پلک هايم را به هم فشردم و قطرات اشک از لابلاي مژه ها شره کرد... کي آنقدر اشک در چشمانم جمع شده بود؟حرکت قطرات اشک را روي قوس گونه هايم حس مي کردم...
و من کجا شنيده بودم که در خواب تمام حواس غير فعال هستند؟
نمي دانم چقدر گذشت... چشمانم همچنان بسنه بود و به صداي زوزه ي بي امان باد گوش مي دادم.. نمي دانستم چه ساعتي از شبانه روز است... نمي دانستم هوا تاريک است يا روشن شب است يا روز؟
اما حدس مي زدم هزاران سال از نشستنم با چشمان بسته روي اين نميکت مي گذرد.صداي پارس سگ هاي ولگرد از جايي نه چندان دور به گوشم رسيد.
پلک هاي پف کرده از اشکم را گشودم.فهميدم هوا تاريک شده...ختي ماه هم در آسمان پيدا نبود...
يک ظلمات خاص...يک تاريکي غليظ...يک سياهي وهم آور...
پوزخند عميقي صورت يخ زده از سرمايم را پوشاند...
عميق نفس کشيدم و در خود جمع شدم تا شايد انجماد افتاده به تنم از بين برود...
اما مي دانستم منبع سرماي عجيبي که به جانم افتاده از درونم است نه زمهرير اين شب تاريک زمستاني...
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده



























































