

خیال ماندنت را دوست دارم
انتشارات شقايق منتشر کرد:
دستي به پيشاني بلندش کشيد تا چند تار موهاي تاب خورده به سمتشان را کنار بزند. راست نشست. قبل از اينکه حرفي بزند، گفتم:
-اومدم امشب اينجا بمونم.
لبخند زد، اما من جان کندم تا بگويم. مثل آرام آرام سقوط کردن از يک ساختمان چند طبقه بود. هيجان و ترس را همزمان داشتم. ماندنم درست بود؟
از جايش بلند شد و به سمتم آمد. او نزديک شد. سر تا پايم را از نظر گذراندو گفت:
-کار خوبي کردي که اومدي، شبها هر وقت دلت خواست بيا خونهم. هيچ کس ندونه تو که ميدوني من بر عکس روزا که ازت متنفرم، شبا عاشقتم.
چرا از گفتن اين حرفها نميترسيد؟ خيلي از نقشههايش را نقش بر آب کرده بودم. چرا نميفهميد که اين حرف هاي حقارت بار تاوان دارد. دستي به گونهام زد و ادامه داد:
-ديدي بعضي گلها فقط شب بو دارند؟ روزها که از کنارشون رد ميشي انگار نه انگار همون گلن. ولي واي به حال شب، يه دفعه مستت ميکنن، يه دفعه از خود بيخودت ميکنن هرچهقدر هم ازشون دور ميشي باز بوش دنبالت ميآد.تو مثل همون گلا هستي، شب که ميشه يهو مستم ميکني، يهو از خود بيخودم ميکني. هر جاي خونه که ميرم بوت دنبال منه.
فروشگاه اينترنتي30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده











































