چرا اکثر ما مشکلات را به شکل فرصتهایی در زندگی روزمرۀ خود نمیبینیم؟ چرا حتماً باید اتفاقی بیفتد تا مرزهای تخیلمان را گسترش دهیم؟ چرا ما یاد نگرفتهایم که مشکلات را با آغوش باز بپذیریم و بهجایش یاد گرفتهایم که باید از مشکلات بپرهیزیم یا به نحوی ناله و شکایت کنیم؟ کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» (What I Wish I Knew When I Was 20) اثر تینا سیلیگ (Tina Seelig) مدرس، کارآفرین و نویسندۀ آمریکایی است که اولین بار در بهار سال 2009 منتشر شد. نویسنده در این کتاب با روشی خلاقانه به شما یاد میدهد تا دیدگاهی جدید و نوآورانه به زندگی داشته باشید و از خیلی چیزها، از جمله مشکلات فرار نکنید. نویسنده به مناسبت ده سالگی کتاب دوباره آن را مطالعه کرد و تصمیم گرفت متونی که تاریخشان سپری شده را به روز کند. بنابراین از ناشر خواست نسخۀ سالگرد ده سالگی کتاب را با استفاده از ده سال تجربۀ اضافیاش در زندگی بنویسد. او در این نسخۀ جدید چند مثال اضافه کرد و کتاب را با اقتباس از چند نوآور که در زمینههای مختلف فعالیت میکردند نوشت و دو فصل به این کتاب اضافه کرد.
دربارهٔ کتاب
«کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» کتابی خودیاری است که الهامبخش خوانندگان سراسر دنیا بوده تا آیندهشان را از پیش متصور شوند. تغییرات عمدۀ زندگی مثل ترک محیط محافظت شدۀ مدرسه یا شروع یک شغل جدید میتواند تجربهای بسیار دلهرهآور باشد. مواجه شدن با دیواری از انتخابها برای هر کسی ترسناک است، چون هیچکس به ما نمیگوید کدام راه درست است یا تصمیم و انتخابی که داریم درست است یا خیر. هیچ مسیر یا دستورالعمل مشخصی برای موفقیت وجود ندارد. حتی فهمیدن اینکه چگونه و از کجا شروع کنید میتواند یک چالش بزرگ باشد.
به عنوان مدیر سرمایهگذاری فناوری دانشگاه استنفورد، کار تینا سیلیگ این است که دانشجویان خود را راهنمایی کند تا این مسیر دشوار از محیط آکادمیک به دنیای حرفهای را بگذرانند. تینا سیلیگ مهارتها و بینشهای ملموسی به دانشجویانش یاد میدهد که مادامالعمر خواهند بود. سیلیگ مدرسی محبوب است و همین تجربیات و توصیههاش را در کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» با خوانندگان به اشتراک گذاشته است. او با استفاده از داستانهای جذاب و خیره کننده، توصیههای الهامبخش و با فروتنی و شوخطبعی به شما یاد میدهد که چگونه از مراحل سخت و دشوار زندگی بگذرید.
این کتاب مملو از مثالهای جذاب است، از کلاس درس گرفته تا اتاق هیئت مدیره، از افرادی که فرضیات را به چالش کشیدهاند و به موفقیت بیسابقهای دست یافتهاند. سیلیگ قوانین قدیمی را دور انداخته و مدل جدیدی برای دستیابی به پتانسیل به ما ارائه داده است.
ویژگیهای برجستهٔ کتاب
کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» بر اساس داستانهایی از موفقیت و شکست نوشته شده است. داستانهایی که نویسنده در کلاسهای درس خود به عنوان استاد دانشگاه و پیش از آن به عنوان پژوهشگر، کارآفرین و مشاور تجربه کرده است و داستانهایی که کارآفرینان، مربیان و مدیران برای او تعریف کردهاند. ایدههای نویسنده در این کتاب صریح و ساده است. ویژگیهای برجستهٔ این کتاب عبارتاند از:
- داستانهایی از زندگی افراد واقعی: این کتاب مملو از ماجرای زندگی افرادی است که بهطرز شگفتانگیزی بدترین موقعیتها را به فرصتهای مثبت تبدیل کردهاند.
- پیدا کردن جایگاه خود در جهان: دورهٔ نوجوانی برای بسیاری از افراد گیجکننده است. با خواندن کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» میتوانید جایگاه خود را در جهان پیدا کنید.
- آشنایی با فرصتهای زندگی: میتوانید بسیار در زندگی پیشرفت کنید اگر بدانید که فرصتهای زندگی در کجا هستند و بتوانید آنها را شناسایی کنید؛ فرصتهایی که شاید ناچیز بهنظر برسند اما همانها عامل موفقیت هستند.
- تعریفی جدید از موفقیت: از نظر سیلیگ موفقیت یک راه مشخص و سرراست ندارد و گاهی باید به این مسئله با نگاهی تازه نگاه کرد. شما میتوانید با مطالعهٔ این کتاب از دایرهٔ امن خود خارج شوید، ریسکها را بپذیرید و راههای جدیدی برای موفقیت بیابید.
- آیندهتان را به دست خودتان بسازید: با توصیههای تینا سیلیگ و به کار بُردن آموزههایتان از این کتاب، میتوانید آیندهٔ خود را کاملاً تغییر دهید و به شیوهای نوین آن را از نو بسازید.
- مناسب علاقهمندان به کارآفرینی و خلاقیت: اگر به حوزهٔ کارآفرینی و خلاقیت علاقه دارید یا در این زمینه کار میکنید، میتوانید از توصیههای سیلیگ در این کتاب بسیار استفاده کنید.
بازخوردها به کتاب
به گفتۀ مگ جی، دهۀ بیست سالگی شما دهۀ تعیین کنندۀ زندگی شماست. اگر چنین است بهتر است به توصیۀ تینا سیلیگ گوش دهید چون با برخی از توصیههای این کتاب میتوانید زندگیتان را دوباره تعریف کنید. بهترین بخش کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم این است که کتابی کوتاه و سرگرم کننده است که تنها ده فصل راحتخوان دارد که هیچوقت از ذهن شما پاک نخواهند شد.
این کتاب مناسب چه کسانی است؟
خواندن این کتاب را به تمام دانشجویان یا حتی نوجوانانی که در اوایل دههٔ بیست زندگی هستند پیشنهاد میکنیم. این کتاب بسیار مناسب افرادی است که در محیطهای کار پویا فعالیت دارند و همچنین افرادی که در جاهایی کار میکنند که در آنها موقعیتها به سرعت تغییر میکند. افرادی که دوست دارند شناسایی فرصتها را یاد بگیرند نیز از مطالعهٔ این کتاب درسهای زیادی خواهند آموخت. اساتید، معلمها و مربیان میتوانند از توصیههای این کتاب برای دانشجویان یا نوجوانان استفاده کنند و با کمک این کتاب، آنها را بهتر درک کنند. کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم، کتابی ضروری برای هر کسی است که میخواهد نشانی از خود در جهان بر جای بگذارد.
دربارهٔ نویسنده
تینا سیلیگ در سال 1957 به دنیا آمد. وی مدرس، کارآفرین و نویسندۀ چندین کتاب در زمینۀ خلاقیت و نوآوری است. سیلیگ در سال 1985 دکترایش را در رشتۀ علوم اعصاب از دانشکدۀ پزشکی دانشگاه استنفورد گرفت. پس از اتمام دورۀ دکتری، به عنوان مشاور برای چندین شرکت کار کرد و یک شرکت چند رسانهای به نام BookBrowser تأسیس کرد. در سال 1999 به دانشگاه استنفورد پیوست. او در حال حاضر استاد بخش علوم مدیریت و مهندسی استنفورد و همچنین مدیر دانشکدۀ برنامۀ سرمایهگذاری فناوری این دانشگاه است. او مدیریت سه برنامۀ کمک هزینۀ تحصیلی را در دانشکدۀ مهندسی استنفورد برعهده دارد که بر خلاقیت، نوآوری و کارآفرینی متمرکز هستند. سیلیگ نویسندۀ 17 کتاب از جمله کتابهای کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم، نوآفرینی و شیرجه زدن در چشمۀ زندگی است. سیلیگ جایزۀ ملی نوآوری را در سال 2008 و جایزۀ گوردون از آکادمی ملی مهندسی را در سال 2009 دریافت کرد.
سخن پایانی
چطور قرار است بفهمید چه زمانی رها کنید و چه زمانی بر حل مشکل پافشاری کنید؟ چگونه ممکن است که موقعیتهای زندگی را تشخیص دهید و پیش از آنکه کاملاً دیر شود دست به عمل بزنید؟ مهم نیست چقدر زمان صرف کنید یا پول خرج کنید یا حتی زحمت بکشید، اگر نتوانید موقعیتهای مهم زندگی را تشخیص دهید، اساساً شکست خواهید خورد. با کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» یاد بگیرید که چطور از شکست نجات پیدا کنید و چگونه مشکلات را به فرصتهای قابل توجهی تبدیل کنید و ترس را کنار بزنید تا از تمام پتانسیل وجودتان استفاده کنید.
کتاب «کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم» با جملهای جالب شروع میشود: «اگر کل چیزی که داشتید پنج دلار و دو ساعت وقت بود، چه کار میکردید تا پول بیشتری به دست بیاورید؟» این یکی از تکالیفی است که تینا سیلیگ در یکی از کلاسهایش در دانشگاه استنفورد به دانشجویانش داد. او به هر کدام از پانزده تیم پاکتی داد که در آن پنج دلار سرمایۀ اولیه داشتند و از آنها خواست هر قدر میخواهند وقت صرف کنند و با آن برنامه بریزند. اما وقتی پاکت را باز میکردند تنها دو ساعت وقت داشتند تا هر قدر میتوانند پولسازی کنند. بعد باید اسلایدی برای او میفرستادند.
تینا سیلیگ میخواست با این روش به آنها شناسایی فرصتها، به چالش کشیدن مفروضات قبلی، استفاده از منابع محدود، خلاقیت و کارآفرینی را یاد بدهد. اگر این چالش به شما داده میشد چه کار میکردید؟
در بخشی از کتاب میخوانیم:
در خلال نیمسال اولِ تحصیلی، به پسرم جاش در کالج زنگ زدم و برایش آرزوی موفقیت و خوششانسی در امتحاناتِ نهایی کردم. جوابش این بود: «همچنین چیزی که شانس نیست. همهش کارِ سخته.» او بچهٔ باانگیزهای است که خودش را مشغول چیزهایی میکند که برایشان اشتیاق دارد؛ مخصوصاً رقابتهای قهرمانی که به مقدارِ بسیار زیادی تمرین و آمادگی نیاز دارد. اوایل فکر میکردم جوابش گزافه است؛ اما با کمی تأملِ بیشتر، باور کردم حق دارد. حتی وقتی فکر میکنیم کامیاب و خوشاقبال هستیم، معمولاً بهسختی کار کردهایم تا به آن موقعیت برسیم.
هروقت جاش تلاش کرده است به اهدافی برسد که دیگران شاید آن را غیرممکن تصور میکنند، به دیدهٔ تحسین به او نگاه کردهام. در نوزده سالگی، تصمیم گرفت در رقابتهای قهرمانیِ وزنهبرداری شرکت کند. این تصمیم برای یک دوچرخهسوارِ سابق و دوندهٔ دوی سرعت، انتخابی طبیعی نبود؛ اما مصمم بود که رکورد ملی وزنهبرداریِ یکضرب را بزند. جاش بهترین مربیان را در کالیفرنیای شمالی پیدا کرد. هر روز دو ساعت تا آنجا رانندگی میکرد، چند بار در هفته. چرا؟ برای اینکه از آنها تمرین بگیرد.