

انتشارات شقايق منتشر کرد:
تا جايي که آدرس گرفته بود، خانه بايد اواسط کوچه باشد. پيش رفت و نگاهش ثابت ماند روي در قهوه اي رنگ قديمي، خودش بود...
دست روي زنگ فشرد و منتظر ايستاد، يک دقيقه گذشت و ثانيه ها کش آمدند و دل او بيزار از انتظار...
صداي آرام پاهايي روي برک هاي خشک سنگفرش حياط، به گوشش خورد. در با احتياط باز شد، صاحب خانه در حال بالا گرفتن چشمانش بود که روي پاهاي او متوقف شد!
مکثش طولاني شد، مگر مي توانست نشناسد؟ شرم بود يا خجالت، هرچه که بود؛ هيچ دليل پيدا نميکرد که چشم در چشم او حتي به لب گفتن سلامي باز کند. اما سلام خالي او را شنيد و به ناچار، سرش بالا آمد.
هيچ چيز از نگاه او پيدا نبود. نه خشم و نه غضب، ولي چشم هاي خودش با ديدن قامت بلند مرد مهربان و زخم ديده ي روزهايش؛ پر بود از حباب هاي ريزي که در حال ترکيدن بودند و گونه هايش را تر ميکردند.
هيچ کدام نگاه نمي گرفتند، يکي از سر دلتنگي و ديگري از سر چرکيني...
يکي با بغض هاي لانه کرده در بيخ گلو، شيدايي اش را نشان مي داد و ديگري با تيغ نشسته بر گلو؛ کدورت هاي دل را مطهر ميکرد.
فروشگاه اينترنتي 30 بوک
شاید بپسندید







































