

انتشارات روزبهان منتشر کرد:
فلسفه در خيابان (عبور از فوكو و بودريار)/ روزبه گيلاسيان
متني كه در ادامه ميآيد مقدمة كتابي است به همين نام كه توسط نشر روزبهان و در مجموعة مواجهات فلسفي انتشار يافته است.
به واسطه فاصله پر ناشدني مابين چيزها، تفاوت همواره وجود دارد و درست به واسطه ي همين فاصله است که انديشه مي تواند به جدال خويش در فاصله اي رخوتناک ادامه دهد . حرکت انديشه در اين فاصله ، تنها به واسطه ي چيز بودن خود انديشه مي تواند صورت گيرد. فلسفه ، رژيم حاکم بر اين حرکت انديشه است که بايد ساقط شود. آنچه اين رژيم را ساقط مي سازد خشونت انديشه عليه خويش است. اگر که انديشه چيزي جز حرکت در فاصله ي بين چيزها نيست خشونت انديشه نيز چيزي جز شتاب اين حرکت براي جاگذاشتن خويش نيست. قدرت پريدن از روي چيزها و احضار ناچيزها همان چيزي است که انديشه را به آستانه ي پيروزي بر خود نزديک ساخته و از آن عبور مي دهد .
هنر انديشه ، نه عبور صرف از چيزها بلکه ساختن چيزها و ايجاد فاصله بين آنها براي مهيا ساختن جولانگاهي است تا در آن هستي درخورش را رقم زند. از اين رو انديشه خود ذاتن خالق چيزها و فاصله ي حاکم برآنهاست. جغرافياي چيزها و فواصل بين آنها توسط انديشه ، تصوير و در نورديده مي شود و واقعيت کليت سياست حاکم بر اين جغرافياست. سهم هر انديشه در تغيير اين جغرافيا ، تاريخ در افتادن با جغرافياي مسلطي است که عبور از اين خيابان ، بي تصادف با آن غير ممکن است .
در انديشه فوکو و بودريار تلاش و تقلايي از اين دست در حال اتفاق است. تفاوت همواره وجود دارد. تفاوت بين فوکو و بودريار تفاوت دو انديشه در درنورديدن فاصله ي بين چيزهاست. فوکو اقتدار گفتمان روشنگري و چهره ي به ظاهر خنثاي دانش مدرن را به بهترين شکل ممکن در طرح تبارشناسانه ي خويش مدفون مي سازد. انديشه فوکو در پي وارون سازي جغرافياي مفاهيم موجود و از پيش مسلم گرفته شده در دل انديشه غربي است . فوکو نمونه ي بارز شوريدن انديشه در برابر انديشه است. او لحظه اي از بازانديشي در مفاهيم مسلط حاکم باز نمي نشيند و تقريبن تمام انگاره هاي حاکم را تا آستانه ي تسليم و فروپاشي مورد ترديد قرار مي دهد. فوکو به امر واقع احتياج دارد ، نه براي چسبيدن به آن و پذيرفتن بي دغدغه ي آن ، توجيه آن و در نهايت زيباشناسانه ساختن آن. فوکو امر واقع را براي پس زدن و کنار گذاشتن و در يک کلام تخيل فقدان و مرگ آن در اختيار مي گيرد. فوکو با گرفتن ذره بين تبارشناسانه ي خود بر امر واقع مي کوشد چگونگي صورتبندي «آنچه هست» را دريابد و از اين طريق ، طرق مختلف نبودن آن يا ديگرگون بودن آن را تخيل کند.
اگر فوکو براي تخيل به واقعيت موجود خيره مي شود ، بودريار واقعيت را پشت سر گذاشته است. در دنياي بودرياري واقعيت با حاد ساختن خويش و با تمرکز بر شبيه سازي خويش را پشت سر گذاشته است. چيزها ديگر به آن گونه که بودند نيستند؛ آنچه هست سلطه و سيطره ي «نا-چيزها» ست. نا-چيز ، چيزي شبيه تر از يک چيز به خود آن چيز است. اين نه تغييري به واسطه ي چشم انداز سوژه اي که به چيزها مي نگرد، بلکه اتفاقي در قلب و بطن چيزها و واقعيت چيزهاست. اگر تخيل به سبک فوکو عبارت است از : « تخيل آنچه هست به مثابه ي آنچه ممکن بود نباشد يا آن گونه که امروز هست نباشد.» ؛ در آن سو تخيل به سبک بودريار عبارت است از : « تخيل آنچه نيست به مثابه ي چيزي که ممکن بود باشد يا به گونه اي غير از آنچه امروز نيست نباشد» : بودن ها و نبودن هاي ديگرگون. در اين حال ، واقعيت آن چيزي است که بايد با آن به احتياط رفتار کرد .
در حالت اول ، واقعيتي وجود ندارد ، جز آنچه پروده ي ماست ؛ واقعيت بر ساخته مي شود : امروز به اين گونه بر ساخته شده و وظيفه ي ما نپذيرفتن آن و جستجو براي شيوه هاي ديگر بودنش است ، ما در برابر آنچه هست و وضع موجود بايد مقاومت کنيم و سبک هاي جديد زندگي را آزموده و خود را نسب به هر تجربه ي اين چنيني گشوده داريم.
در حالت دوم واقعيت وجود دارد ، واقعيت به حادترين وجه رخ نموده ، همه چيز واقعي تر از واقعي است ، واقعيت نه برساخته ي سوژه است و نه برسازنده ي سوژه . آنچه واقعي تر از واقعي است ديگر واقعي نيست ، بلکه از آن بدتر است. وقتي از بودن آنچه نيست سخن مي گوييم در پي چنين واقعي سازي حادي هستيم ؛ ساختن نا-واقعيت (آنچه نيست) در افتادن با واقعيت ( آنچه هست ) نيست ، بلکه راندن آنچه هست و حاد ساختن آن براي رسيدن به نا-واقعيت است.
بودريار ، تکينگي خاص انديشه اش و تمناي سرايت ويروس وار آن در بدنه ي نظم موجود که از بي نظمي فراکتال جهان امروز وام مي گيرد، ما را به سوي ديگر اين خيابان مي کشاند. در اين سو بحث از نيستي ها و ناچيزها ست. تاريخ از تکرار خود به هر شکل ممکن جلوگيري کرده است او ديگر نه در هيات نظم نمادين ، نه در هيات همساني و نه در هيات بازتوليد مکانيکي خويش را توليد نمي کند. حتي وانموده و نظم وانمايي نيز از طرح پژوهشي بودريار خارج مي شود. آنچه باقي مانده است ناچيز است ؛ آنقدر ناچيز که مي توان از آن گذشت بدون وجود هيچ تفاوتي . بين اين گذشت - گذشت از ناچيزها- و گذشت انديشه از خلال چيزها تفاوت بسياري است . گذشت همواره عبور نيست بلکه اين بار واکندن و وارستگي است. بايد از همه چيز گذشت اين گذشت نه مسيري پيچ در پيچ از رديابي هاي ويژه و رمزگشايي شده ي تبارشناسانه بلکه رها کردن ويروس بار و سرايت گونه انديشه اي است که صرفن خود را در معرض مي گذارد و از عرضه شدن خويش مي پرهيزد. کلبي مسلکي که همراه اين گذشتن از ناچيزهاست به مراتب پوچ گرا و در همان حال نابود کننده است . انديشه براي عبور از ناچيزها محتاج در نورديدن اين فاصله خيالي نيست. شباهت از پيش وجود دارد تنها مي توان انديشه را در قلب ابژه ها بنيان گذاشت و بنيان انديشه اي در قلب ابژه ها يعني امکان عدم تعين ابژکتيوي که طوفان تقدير حاکم را به همراه خواهد آورد.
بودريار گفتمان هايي که از اساس و در روش ها و اهداف با هم نا متجانس هستند را در هم تلفيق مي سازد. پاتافيزيک بودرياري سلسله مراتب حفظ داشته شده دانش ها را بي اعتبار ساخته و « واژگون سازي علم در هنر» را با قدرت به پيش مي برد. نتيجه ي چنين آميزه اي شکل يکه اي از کلبي مسلکي و نيهيليسم است که با امور فلسفي و ساير مقولات نيز بازي مي کند ؛ بي ارزش ساختن تئوري پردازي هاي فلسفي استاندارد و پيشنهاد جانشين هاي تحريک برانگيز. بودريار در پي ارزش بخشيدن به قطب ملعون و تحقير شده ي همه ي دو قطبي هاي بنيادي است.
او خود را يک تروريست و نيهيليست در زمينه نظري مي داند همان طور که ديگران در زمينه جنگ افزار اين گونه اند . از نظر او خشونت نظري - و نه حقيقت- تنها مفري است که براي مان باقي مانده است . اما با اين وجود نيهيليست بودن را آرزويي اوتوپيايي مي داند چرا که هنوز زيبا بود اگر مي شد که يک نيهيليست باقي ماند اگر که هنوز راديکاليته اي وجود داشت ؛ خوب بود اگر مي شد که تروريست بود اگر که مرگ و نيز تروريست هنوز معنادار بودند . نظام خود نيهيليستي است به اين معنا که اين قدرت را دارد که هر چيزي را به گونه اي مسلسل وار توليد کند همه چيز حتي هرآنچه با او مخالف است. از نظر بودريار ، ما هرگز نمي توانيم نظام را با انقلاب مستقيم يا ديالكتيكي زيربناي اقتصادي يا سياسي نابود سازيم . ما هرگز نظام را با منطق خويش و در سپهر واقعي مغلوب نخواهيم ساخت چرا که سپهر واقعي ، همواره واقعيت نظام و واقعيت قدرت ويژه اي که او به دروغ به خود نسبت داده است .
آنچه در اين کتاب اهميت دارد اشاره اي به دو شيوه ي انديشيدن است که از بنيان همآوردطلبانه و يورش برنده اند. آنچه آن دو را از هم جدا مي سازد تکينگي خاص شان است. در يک سو فوکو با جدي انگاشتن بازي چيده شده ي تاريخ سعي در وارونه سازي اين جديت داشته و در اين مسير ناگزير از در افتادن به بازي جدي ولي در عين حال رقصان و ناايستاي تبارشناسي است و در سوي ديگر ( و شايد در همان سو ) بودريار به صورتي کوچ گرايانه از جديت حاکم ، سعي در ناجدي انگاشتن تمام طمطراق حاکم بر ادبيات انديشه و نظام دانش اجتماعي حاکم دارد. بودريار خود را از ميدان مبارزه به بيرون پرتاب مي کند او نه از سلاح موجود بلکه از ناراهبردي نامتعين براي سخره گرفتن و آلوده ساختن نظم موجود استفاده مي کند. فوکو به شيوه اي منظم در حال واکاوي و تبارشناسي رخنه هاي قدرت در کالبد انساني است که خود توسط نظم موجود ساخته شده ، احراز هويت شده و سر آخر نابود مي شود. فوکو به شيوه ي ورزش جدو براي ضربه زدن به حريف مترصد حمله اي از جانب حريف است در حاليکه بودريار شلخته و شاهوار خود را به زمين ديگري پرتاب کرده است. بودريار علي رغم آنچه نشان مي دهد تسليم نشده است بلکه کل حيطه ي مبارزه را از پيش تسليم شده فرض کرده است چرا که از نظر او تمام واژگان قدرت و اقتدار و جلال شکوه و فخر آوري پيش تر در اضمحلال ناخواسته و خود به خودي تاريخ نابود شده و تنها همانند ناخن و موي انساني مرده ، که پس از مرگ هنوز رشد مي کنند ، باقي مانده اند تا نشانه هاي حياتي دروغين را از خويش بروز دهند.
فوکو به مقاومت مي انديشد ، به بازتعريف عقلانيت براي پس زدن شيوه هاي پذيرفته شده ي عقلانيت موجود که سلطه و نظام سلطه را راهبري مي کنند. براي فوکو گريزي از قدرت وجود ندارد ، قدرت همه را در بر گرفته است و همه به نوعي در بازي آن شريک اند. پيوند دانش و قدرت بيش از هر چيز خود را وام دار کالبدهاي سر به راهي است که خود را ابژه و سوژه توامان قدرت قرار مي دهند. از اين رو فوکو تنها به تغيير وضعيت موجود مي انديشد ، به باز تعريف له شدگي مان در تار و پود قدرت اما هيچ گاه تصور جامعه ي بدون قدرت ، آزاد و رها را به عنوان اتوپيايي که رهايي واقعي مان را به تاخير مي اندازد نپذيرفته و به خواب آن نمي رود. فوکو قدرت را يک حوزه ي چندگانه و سيال روابط نيرو مي داند که دور از دسترس بوده اما هيچ گاه به طور کامل توليد کننده ي اثرات ماندگار استيلايي نيست. قدرت مدرن به واسطه ي ساختن ، ويران مي سازد و براي تکثير خويش به ايجاب بيشتر از نفي و انکار بها مي دهد. اين قدرت را بايد يک قدرت رابطه اي دانست که از سوي نقاط بيشماري اعمال مي شود و داراي طبيعتي بسيار نامتعين است و هرگز چيزي نيست که کسب شود ، قبضه گردد و يا به اشتراک گذاشته شود. اگر کسي بخواهد تبارشناسي سوژه در تمدن غربي را تحليل نمايد مجبور است نه تنها به تکنيک هاي استيلا بلکه همچنين به تکنيک هاي نفس(خويشتن) نيز بپردازد. ما بايد با سرپيچي از اين فردانيت هنجارين شده که قرن ها به ما تحميل شده است ، به توسعه ي اشکال نويني از سوبژکتيويته بپردازيم. شايد امروزه هدف نه کشف آنچه هستيم بلکه امتناع از آن چيزي باشد که هستيم ؛ از آن چيزي که مارا اين گونه ساخته است .
بودريار به جاي اين مقاومت در برابر شيوه هاي اعمال قدرت به همراهي با قدرت ، فريبندگي آن و هول دادن آن به سمت فرامنطقش اشاره مي کند. آنجا که نظام به همان گويي افتاده و تناقض مي آفريند. آنجا که ديگر تمايز مقاومت و همراهي نامشخص مي شود. جاسوس، همواره دوجانبه و بلکه چند جانبه است. همه در بازي حقيقت فروخته مي شوند چرا که ديگر پذيرفته اند حقيقت مرده است و از اين رو مي توانند اين چنين از آنچه زنده نيست انتقام بستانند. انديشه ي بودريار ، ويروسي است که به جان انديشه غالب مي افتد. بودريار در واپسين نوشته هاي خود تنها به قابليت سرايت اين ويروس در کالبد بي روحي سخن مي گويد که نه مي خواهد درماني صورت پذيرد و نه مي خواهد هلاکتي مرگ بار را رقم زند بلکه تنها مي خواهد اختلال ايجاد کند و شفافيت حاکم بر فضا را تار سازد تا تمام آن چيزها که از فرط شفافيت ناپيدا گشته اند پديدار گردند. در حاليکه فوکو معتقد است ما بايد خويش را چون اثري هنري بيافرينيم ؛ بودريار پيشنهاد مي دهد که ما خويش را و تکينگي ويژه ي خويش را چون ويروسي انتقال دهيم. ما تنها مي توانيم شرافت شيطان را به عنوان موجودي بد فهم شده از جانب قدما نجات دهيم.
حرف ناگفته در انديشه فوکو و بودريار سخن از تکنيک است. سخن ناگفته اي که هايدگر در واپسين نوشته هاي خود به انديشه در آن گام برداشت. اما اين سخن مغفول مانده در انديشه ي فوکو و بودريار همواره در نهان سخن گفته و عمل کرده است. ما در اين کتاب پس از کنکاش در زواياي انديشه ي فوکو و بودريار به حضور پنهان تکنيک در آثار آنها مي پردازيم. به اصل تکنيکي حاکم بر هر دو انديشه و اين فرضيه که هم فوکو و هم بودريار صرفن به مثابه ي آينه هايي تنها منطق تکنولوژيک زمانه ي خويش را بروز داده اند و انديشه ي آنها خواه ناخواه تکنيک را پيش فرض گرفته است.
ما سعي مي کنيم طرح فوکويي و بودرياري را نه در مختصات ويژه و دروني شان بلکه با رخنمون هاي ثانوي خويش در امر تکنولوژيک بازآفريني کنيم و به اين ترتيب نشان دهيم چگونه اين دو به دو گونه ي متمايز به انعکاس منطق امر تکنولوژيک پرداخته اند. در واقع صحبت از تکنولوژي صحبت از حضور و غياب توامان هايدگر در فوکو و بودريار است. تکنولوژي به مثابه ي يک رخداد و يا تکنولوژي به مثابه ي يک فرآيند همان چيزي است که در ذيل اين عنوان بررسي مي شود.
اشاره ي ديگر ما به حضور افتخاري نيچه است در فوکو و بودريار ؛ حضوري که چهره هاي اين دو را در يک زمان به سوي هم بر مي گرداند و روح شيطان را در برابر وجدان شر بشر احضار مي سازد.
فلسفه در خيابان – عبور از فوکو وبودريار – عبور انديشه از چيزها و ناچيزها و هر خيابان که به سمت گم شدن و هدايت شدن توامان مي چرخد نشانه اي از آن عنصر غايي اي است که در شناسنامه ي قير اندود هر عابر اين خيابان چون امري ناايستا و هرجايي در حال گردش است. گردش ، از گيجي سر نيست از چرخش جهان بر محور «همان» است. با چرخش در شهر و با افزايش سرعت ، تفاوت ها در شباهت ها ادغام مي شود . آنچه ديده مي شود همان است . تفکيک درختان در سرعت عبور ماشين انديشه امري بعيد است ؛ همه تفاوت ها محو و ناپيدا اند . فلسفه در خيابان ، حرکت انديشه در بين چيزها و ناچيزهاست. فلسفه به عنوان رژيم حاکم بر اين حرکت به واسطه ي شتاب انديشه و کنده شدن آن از جايي که در آن ايستاده است و غلبه ي آن بر اينرسي و لختي سکون است که فلسفه مي گردد. فلسفه در خيابان بسان يک نام گذاري – و نه يک ناميدن- بيشتر بر سرشت يکه ي رخداد متکي است تا فرآيند. فلسفه وارد خيابان نمي شود بلکه پيوسته پيش تر در آن بوده است. مهم درگيري در پشت سنگرهايي است که از براي رسوايي فلسفه به واسطه ي سرعت عبور انديشه چيده شده اند. عبور از فوکو و بودريار نه عبور از انديشه ي آن دو به شيوه هاي رايج بلکه عبور در فاصله ي بين دو چيز است : انديشه ي فوکو ، انديشه ي بودريار.
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید







































