

انتشارات قدياني منتشر کرد:
جرات ميکنم و خودم را روي برف ها ميکشم جلو.صداي رگبار عراقي ها قطع ميشود.يک قسمت از برف ها خوني است.يک پوتين توجهم را جلب ميکند.خودم را پرت ميکنم.داخل گودي برف.چنگ ميزنم و برف بيرون ميريزم.دستم به دستي ميرسد و کمي بالاتر،ميترسم به سري،برف ها را آرام کنار ميزنم.بغضي سنگين مي آيد سراغم و گريه اي پر درد سر مي دهم.چه خنده اي تو چهره اش نقش بسته.انگار منتظرم بود.داد ميکشم:«بابا خودتي؟»خراب و زار کنار جسد بابام پهن ميشوم.حواسم نيست که پلنگ نظاره ميکند.سرو ونگاهم که بلند ميشود،چشم مي اندازم به پلنگ که ساکت و آرام تماشا ميکند مرا.چطور به او بفهمانم که اين مرد پدرم است؟اشک از چشم هايم راه ميگيرد.ميخواهم خودم را در آغوش پلنگ بيندازم و هاي هاي بگريم.پلنگ جلو مي آيد.از بغل،فانسقه اش را دندان ميگيرد و بيرون ميکشد.مي مانم چه کنم.
فروشگاه اينترنتي 30بوک
شاید بپسندید














از این نویسنده








































